نامه ای از زندان

خانم آزیتا رفیع زاده که در آستانه تولد هشت سالگی فرزندش کماکان پشت میله های زندان بود، بزرگداشت این روز را بهانه ای قرار داده بود تا طی نامه ای سرگشاده تولد فرزندش را به او تبریک بگوید.
متن کامل آزیتا رفیع زاده در ادامه می‌آید:
عزیزترینم بشیر جان

امسال سومین سالگرد تولدت هست که در کنارت نیستم و نمی تونم خوشحالی داشتن تو و بودن در کنارت را باهات جشن بگیرم. امروز به این فکر می کردم که چقدر این روز تولدت در این سه سال برای تو متفاوت بوده. سال اولش یعنی تولد ۶ سالگیت بدون مامان ولی با بودن بابا در کنارت گذشت. دوستهای مهربونمون برات تولد گرفتن و سعی کردن جای خالی مامان را برات پر کنن و روز شادی را برات بسازن. مطمئنا اون روز فکر نمی کردی که سال بعد بابا هم در کنارت نباشه. سال دوم یعنی تولد ۷ سالگیت در شرایطی بود که بابا در زندان رجایی شهر بود و ملاقاتهامون به سختی و به ندرت در زمان مقررش انجام می شد. هیچ اطمینانی به اینکه بتونیم تولدت را در کنار هم جشن بگیریم نداشتیم ولی با تلاش زیاد این اتفاق افتاد. با اینکه تولدت را در کنار خاله شیوا و عمو فرشید و بقیه فامیل به بهترین شکل جشن گرفتین ولی یادمه که وقتی به ملاقاتمون اومده بودی, چطور مامان و بابا را با نشون دادن خوشحالیت از بودن در کنارمون در روز تولدت, شاد کردی. امسال هم تولد ۸ سالگیت را در شرایطی متفاوت که بابا پیمان هم به اوین منتقل شده جشن می گیریم. حالا که دیگه ملاقات های هفتگیمون باهم روتین شده و از اینطور بودن در کنار هم لذت می بریم.

خیلی خوشحالم که گذشت این روزهای دوری از همدیگه و اتفاقات جورو واجوری که برامون افتاده, نتونسته هیچ چیزی از میزان عشق و علاقه مون به همدیگه کم کنه و خانواده کوچکمون هنوز هم مثل روزهای اول, بی تاب هستیم تا برای ساعتی دور هم باشیم. خوشحالم که تو اینقدر پسر قوی و صبوری هستی که این سالهای دوری از من و بابا را به این خوبی تحمل می کنی و با حرفها و اعمالت نشون می دی که از انتخاب من و بابات حمایت می کنی و هر روز در حال پیشرفت و حرکت رو به جلو هستی.
می خوام یه بار دیگه در این روز به یاد موندنی که هشت سال پیش برای من و بابات نقطه عطفی در زندگیمون بود و رنگ و لعاب جدیدی به زندگی قشنگمون داد, بهت بگم که از داشتن پسری مثل تو خوشحالم و به وجودت افتخار می کنم و از خدا می خوام که باز هم بهم فرصت بده که بتونم خوبیهات و صبوریهات را جبران کنم و امیدوارم به زودی خانواده شاد و کوچیکمون دوباره دور هم جمع بشیم و روزهای خاص و شاد زندگیمون را در کنار هم جشن بگیریم. برای رسیدن اون روزها لحظه شماری می کنم و از دور روی ماهت را می بوسم. عاشقانه دوستت دارم و هر لحظه به یادت هستم.

مامان آزیتا

زندان اوین

دسته‌ها Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند:
search previous next tag category expand menu location phone mail time cart zoom edit close