داستان بشیر کوچولو

آزیتا رفیع‌زاده متولد اردیبهشت ۱۳۵۹، تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در شهر تنکابن به پایان رساند و با وجود نمرات بالا و علاقه زیاد به تحصیل به دلیل بهایی بودن امکان ورود به دانشگاه‌های کشور را پیدا نکرد. در سال ۷۶ در موسسه علمی‌آزاد که امکانی برای ادامه تحصیل جوانان بهایی محروم از تحصیل در ایران بود، در رشته مهندسی کامپیوتر پذیرفته و در مقطع لیسانس فارغ التحصیل شد.

این شهروند بهایی در سال ۸۲ با آقای پیمان کوشک باغی از فارغ‌التحصیلان همان موسسه در رشته کامپوتر ازدواج کرد. این زوج بهائی برای ادامه تحصیل به کشور هند رفتند و در سال ۱۳۸۵ تا ۸۷ در کشور هند موفق به ادامه تحصیلاتشان تا مقطع کارشناسی‌ارشد شدند و به ایران بازگشتند و در راستای کمک به موسسه ای که در آن تحصیل کرده و زندگی علمی‌‌ خود را مدیون آن می‌دانستند، مشغول تدریس دروس تحت تخصصشان شدند.

در سال ۱۳۸۸ دارای فرزند پسری شدند که بشیر نامیدندش. بشیر دو ساله بود که در اواخر خرداد سال ۱۳۹۰ و به دنبال برنامه هماهنگ دستگاه امنیتی برای تعطیلی موسسه علمی در حمله به منازل مدیران و تعدادی از اساتید این موسسه منزل این زوج نیز مورد تهاجم و تفتیش قرار گرفت و کلیه کتاب‌های اعتقادی و مکتوبات دیگر، وسایل الکترونیکی از جمله لپ‌تاپ و کامپیوتر شخصیشان ضبط شد.

پس از تشکیل دادگاه آزیتا رفیع‌‌زاده و همسرش پیمان کوشک باغی با اتهام «اقدام علیه امنیت ملی از طریق فعالیت در موسسه علمی بهائیان محکوم به چهار و پنج سال حبس تعزیری شدند..

خانم رفیع‌زاده در آبان‌ماه سال ۹۴ پس از دریافت ابلاغیه اجرای حکم، خود را به دادسرای اوین معرفی کرد. و محبوس شد..

از ابتدای ورود این زندانی عقیدتی به زندان، تنها درخواست او این بود که “همسرش با اطلاع قبلی و پس از دریافت ابلاغیه اجرای حکمش به زندان بیاید چراکه آن‌ها فرزند ۶ ساله‌ای دارند که در غیاب مادرش، تنها با پدرش زندگی می‌کند و همین موضوع وابستگی او را به پدرش افزایش داده و دستگیری احتمالی بدون اطلاع قبلی به فرزندشان صدمه زیادی وارد خواهد کرد

اما علی‌رغم این درخواست وقتی آقای کوشکباغی برای ملاقات در تاریخ نهم اسفندماه سال ۹۴ به زندان اوین رفته بود، بدون اطلاع قبلی دستگیر و برای اجرای حکم به بند ۸ زندان اوین منتقل شد

خانم آزیتا رفیع زاده در نامه ای از زندان نوشت:

«وقتی سوم آبان ۹۴ پا به زندان گذاشتم تا حکم ۴ سال حبس ام را تحمل کنم بشیر ۶ ساله ام را به اغوش پر مهر پدرش سپردم. در زندان شنیدم پسرم ایام حبس و دوری مرا به شمار شب های فراقمان محاسبه کرده و گفته من باید ۱۴۴۰ شب بخوابم تا مادرم بیاید . ۱۲۶ شب از شب های درد آلود فرزندم گذشت تا نهم اسفند ۹۴ درست روز ملاقاتم همسرم نیز بازداشت و برای تحمل ۵ سال حبس به اوین آورده شد و به یک باره بشیر تنهای تنها شد. از تصور خالی شدن خانه ام از وجود پدر و مادر و باقی ماندن کودکی ۶ ساله در خانه همواره بغض فرونخورده ای داشتم. چاره ای نداشتیم و تظلم خواهی هایمان پیش تمام مراجع قضایی و حتی نمایندگان مجلس و هر کس که امیدی به یاریش داشتیم به سرانجام نرسید.

دل خوش داشتم که به دلیل بودن همسرم در زندانی که من هم در همان زندان در حبس بودم ، چهارشنبه ها کانون خانواده از هم گسسته شده مان پشت میز سالن ملاقات زندان اوین دور هم گرد می آيیم و بشیر هر هفته یک ساعت بودن با خانواده راتجربه کرده و پدر و مادر را در کنار خود حس می کند . چهارشنبه ها ساعت یک ونیم برای من ، پیمان و بشیر ساعت رویایی بود و حس خانواده بودنمان را به تماشا می نشستیم».

افسوس ان هم دیری نپایید و پیمان کوشک باغی شهروند بهایی زندانی بند ۸ زندان اوین روز پنج‌شنبه پانزدهم مهرماه به زندان رجایی‌شهر کرج تبعید شد و امکان هفته ای یک ساعت دور هم بودن، از این خانواده گرفته شد. به این ترتیب بشیر هفته ای یک بار برای دیدن مادر به زندان اوین و هفته ای یک بار برای دیدن پدر به زندان رجائی شهر برده می شد.

بشیر در غیاب پدر و مادر اولین سال مدرسه را شروع کرد. نمی دانم با دیدن پدر یا مادر همراه دیگر کودکان در دل او چه گذشت.

اما نوروز ۱۳۹۶ برای بشیر روزهای شادی بود چون مادر را که به مرخصی آمده بود، برای مدت نه روز در کنار داشت و اما در نیمه آبان ماه ۱۳۹۷ که پدر بزرگ پیرش آقای سید یدالله رفیع زاده در پی تصادف اتومبیل درگذشت، دایره افراد فامیل که می توانستند به ملاقات او بروند کوچکتر شد.

دیروز آزیتا رفیع زاده پس از تحمل چهار سال حبس از زندان آزاد شد و من که در طول مدت زندانی بودن او خیلی به بشیر فکر می کردم و یکی دو بار هم در مورد او نوشته بودم. دیشت می خواستم از فبس بوک خارج شوم و بخوابم که چشمم به خبر آزادی آزیتای عزیز افتاد. دیگر خواب را فراموش کردم.از شادی نمی دانستم چه می کنم فقط می خواستم همه دوستان عزیزم را در شادیم شریک کنم. در حالی که از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم نوشتم:

خدای من چگونه از عهدۀ شکر تو برآیم

دوستانم، آزیتا رفیع زاده آزاد شد و بشیر کوچولو به یمن آزادی مادرش کبوتری را آزاد کرد.

آه خدای من امشب بشیر در آغوش مادرش می خوابد و فردا مادر او را تا مدرسه مشایعت می کند.

خدای من شکرت خدای من شکرت.

دسته‌ها Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند:
search previous next tag category expand menu location phone mail time cart zoom edit close