زرین مقیمی

زریّن مقیمی جوهر عشق و ایمان و گوهر تابناک دوران، در اوّل شهریور 1333 در ابیانه در قریه ای زیبا بر دامنه ی کوهی که بین اصفهان و کاشان است، متولّد گردید و بعد از دو هفته در آغوش مادر، به طهران آورده شد و تا 22 سالگی که لیسانس خود را در ادبیات انگلیسی گرفت، در طهران ماند. در این دوران بود که چهار سال کلاس ما را به قدوم خود مزیّن فرمود و هرگز به یاد ندارم که جز تواضع و روحانیت، علاقه به تحصیل و جدّیت، ادب و ملایمت، حجب و حیای مفرط از او دیده باشم. خواهر بزرگوارش، سیمین خانم، حکایت می کنند: در کودکی نیز عشق عجیبی به تحصیل معارف امری داشته به حدّی که یک بار به علّت برف سنگین و بسته شدن راه ها و توقّف وسایل نقلیه به او پیشنهاد می کند که در خانه بماند و به درس اخلاق نرود. زرّین دوازده ساله گریه می کند و می گوید: « اگر به خاطر برف به درس اخلاق نروم، چگونه در آتیه به خدمت پردازم؟»

اوّلین درس های عشق را از پدر و مادرش آموخت و چه خوب قدر آن دو را دانست که در پانزده سالگی در دفترش می نویسد: « اگر آدم ها خودشان پدر و مادر خویش را انتخاب می نمودند، من از کجا چنین پدر و مادری را پیدا می کردم و تازه اگر هم پیدا می کردم ممکن بود به عدالت آنها را به من ندهند.» در آخرین روزهای قبل از شهادت به هم زندانی خویش وصیّت می کند: « بگویید احدی برایم سیاه نپوشد و گریه ننماید، جز مادرم که حق دارد کسی گریه ننماید. آخر دل او را می شناسم و می دانم که طاقت ندارد.» اینها را به نمونه و مثل می نویسم و الاّ سیرت او کتابی زرّین است که باید با قلمی در حدّ وصفش تحریر شود. بعد از پایان دوره ی چهار ساله ی کلاس های معارف امری، عازم هجرت به ابیانه گردید. موقع خداحافظی بسته ای به هدیه دریافت نمود تا در دیار هجرت مفتوح نماید. آن بسته هنوز در اتاق مادر است و باز نشده. افسوس که دولت قبل از انقلاب اجازه ی اقامت و ( یک خط جا افتاده است) و به آرزوی قلبی خویش که خدمت در نقطه ای مهاجرتی بود برسد و ناچار به شیراز رفت و در کوچه ی بیت مبارک منزل گزید. زریّن در بحبوحه ی اسارت ها و شهادت ها و بی خانمانی های احبّای شیراز، معین هر ستمدیده و ظهیر هر مصیبت کشیده و مساعد هر بلادیده و معاضد هر رنج کشیده گردید. در حالی که داخل معرکه بود وقایع را طور دیگر تعبیر می نمود و از حوادث به طرز دیگری نتیجه می گرفت و از مجموع آنها در خود حالتی جدید ملاحظه می کرد. می نویسد: « دکتر عزیز و بسیار مهربان، ناقوس های شهادت یکی پس از دیگری نواخته می شود. یادم می آید در بحبوحه ی زمانی که همه در خواب بودند چگونه شما نوای بیداری می نواختید و ما بیدار نمی شدیم. امّا حال، جمال قدم اراده کرده اند که این کاروان خفته را بیدار کنند و ناقوس های شهادت را چه محکم و پر طنین می کوبند. حس می کنم که آنچه را که تا به حال آموخته ام در قالب الفاظ و کلمات بوده و تازه دارم معنایش را درمی یابم، تازه معنای تاریخ را می فهمم، حس می کنم باید دوباره از نو ایمان بیاورم. وای باورم نمی شود جناب فرنوش، استاد گرانقدر ما، حال استاد ملائک است… .»

زرّین به آرزویش رسید و خوابش نیز تعبیر گردید. در آذر ماه سال 1361 به همراه پدر و مادر خانه به تاراج سپرد و منزل به سجن کرد و میهمان خوان بلای حضرت مولا گردید.

از وقایع سجن کدام را بنویسم، یک سینه حرف دارم و عالمی از سخن ولی از ترس نتوانم چخیدن… فقط اشاره می کنم که زینب اسرا بود و زینت شهدا گشت. روز بیست و هشتم خرداد ماه سال 1362 برابر با هجده جون 1983 به حکم محکمه ی شرع در شیراز تأسّی به حضرت روح فرمود و از فراز دار به بارگاه دادار شتافت.

….مادرش پس ازسه ماه اززندان ازادشد.وپدرشان پس ازدوسال زندان وکتک ها و شکنجه هادرشهریور 63 باتفاق جمعی ازبهائیان زندانی شیرازازعادل اباد آزاد شدندوبالاخره به علت بیماری که درسالهای اخرعمرداشتند وعوارض ناشی اززندان دراثرشکنجه های جسمی وروحی در17/دیماه 93 به ملکوت ابهی صعود فرمودندروح این پدرداغ دیده شاد ویادش گرامی

قسمتی از نوشته ی جناب دکتر ریاض قدیمی

…داستان محاکمه این دختر شجاع بهائی چنین بازگو شده است: زرین رابرای چندمین بار نزدحاکم شرع می برند تاازاعتقاد خود توبه کند.حاکم شرع می گوید یا دست ازاعتقاد خود برداریاخودرابرای اعدام آماده کن .زرین جواب می دهد راه منتهی به حقیقت رایافته ام وبه هیچ قیمتی حاضرنیستم ان را از دست بدهم بنابراین تسلیم حکم حاکم هستم. قاضی اززرین می پرسد تا چه میزان آماده ای به عقیدۀ خودت پای بند باشی؟ زرین پاسخ می دهد امیدوارم بتوانم تا آخرین نفس برعقیده خودثابت وراسخ بمانم قاضی پرخاش کنان می گوید .اما توباید دست ازعقیده ات برداری یااسلام یااعدام..زرین رنجیده خاطر ازتکرارپیشنهادی یکسان فریاد می زند.حضرت آقا روزهای بسیاری است که مرا محاکمه میکنید ویک سئوال رامرتباً تکرار کرده اید ومن به شما جوابی قاطع وقانع کننده داده ام تصور نمی کنم تکراریک جواب لزومی داشته باشد .اماقاضی گستاخانه همان پیشنهاد را تکرار میکرد توباید ازعقیده ات دست برداری یا اسلام یا اعدام ..اشک ازچشمان زرین عزیز جاری می شود ومی گوید به چه زبانی میخواهید به شما بگویم چرامراتنها نمی گذارید ؟چرامرابه حال خود رها نمی کند؟ تمام وجود من بهاالله ست قلب من وقف بهاالله است. قاضی خشمگین وعصبانی داد می زند قلبت را ازسینه ات درمیاورم زرین میگوید اگرچنین کنید قلب من ندا درخواهد داد وبه صدای بلند خواهد گفت بهاالله، بهاالله. قاضی تحت تاثیر این حالت پراحساس ازجا برمیخیزد واتاق راترک می کند. پس ازچند روز این عزیزهمراه نه شیرزن دیگر رااعدام می کنند…. مادرزرین وقتی شنید دخترش را با9 نفر دیگر از شیر زنان بهائی به داآاویخته اند به همراه سایر مادران شتابان به سوی پزشک قانونی شیراز رهسپار می شوند در ابتدا اجساد را تحویل نم یدادند حتی اجازۀ دیدن انهاراهم نمی دادند درخواست های جانگدازوپی درپی مادرزرین دل پاسدار مسئول رابه رحم اورد تابالأخره تنها به دوتن ازمادران اجازه دادخیلی سریع وکوتاه دختران خودرابرای آخرین بار ببینند .مادرزرین می گوید او را از روسریش شناختم سرش را در آغوش گرفتم .جای خط طناب دار بر روی گردن بلورینش نقش بسته بود بدنش سرد بود خنده ملیحی برلب داشت اورا بوسیدم،بوسه ای گرم وآتشین برای آخرین باربرای خودم وبوسه ای دیگرازجانب همۀ مادران که نتوانستند به آنجا بیایند. صدای پاسدار بلند شد زود باشید مسئولین دارند می آیند زود باشید شرح این دیدار اخرین رامادر زرین پس از ازادی اقای مقیمی برایش تعریف می کند و اوهم این شعررابرای زرین شهید می سراید:

شهیدراه حق ..جانت مبارک

روان وجان وایمانت مبارک

گل زرین .گل خونین .گل من

به خون گلگون گلستانت مبارک

به عهد خود وفاکردی سرانجام

وفا برعهد وپیمانت مبارک

بدادی نقدجان درراه جانان

نثارجان به جانانت مبارک

به قربانگاه عشق اندرغم دوست

شتابان سوی رضوانت مبارک

به زندان جفا بردی بسی رنج

شکیب ورنج و زندانت مبارک

به درد دوست درمان گشتی ازجان

توان و درد ودرمانت مبارک

شدم همراز وهمگامت به زندان

بیان راز پنهانت مبارک

به لحن جانفزا خواندی مناجات

طنین صوت و الحانت مبارک

به عزت زیستی مادر، بدوران

زمان عصرودورانت مبارک

توسرشار از وفا بودی وعرفان

وفا وفهم وعرفانت مبارک

نهادی گام دربستان دانش

به دانش عزم بستانت مبارک

پس ازایثاربوسیدم لبانت

لبان سردوخندانت مبارک

چه زیباخفته بودی باشهیدان

چو آنان حسن پایانت، مبارک

مقیمی ازجان ودل گوید که ای جان

ره ایثاروایقانت مبارک …..

آری زرین همراه نه شیرزن بهائی دیگر در تاریخ 28/خرداد62 بدون مراسم مذهبی وکفن باهمان لباسها که برتن داشتند درقبورازقبل آماده شده انداخته وبابولدوزربرروی آنها خاک ریخته وصاف نمودند که مشخص نشودکه چه کسی درکدام قبر است یاد این عزیزان گرامی وخاطره اشان همیشه جاودان است.

دسته‌ها Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند:
search previous next tag category expand menu location phone mail time cart zoom edit close