خاطرات زندان (یکی از زندانیان کرمانشاه)

پائیز شصت و یک بود , در سلول خود در زندان مرکزی کرمانشاه نشسته بودم که دیدم پاسداری دریچهء کوچک در آهنی را باز کرد و نگاهی به من انداخت و گفت :
-» تو با کی حاضری بحث مذهبی داشته باشی؟ »
کمی مکث کردم, یکمرتبه این بیان مبارک در کلمات مکنونهء عربی از خاطرم گذشت که » فارجع ابصر الیک لتجد نی فیک قائما قادرا مقتدرا قیوما».جواب دادم
– «با امام خمینی» (که در انزمان درقید حیات بودند)
گفت: «توکی هستی که میخای با امام بحث کنی؟»
گفتم «هرکی هستم حاضرم با بالاترین مرجع شیعه مباحثه داشته باشم»
دریچه را باعصبانیت بست و رفت .چند روز گذشت . یکروز بعد از ناهار دریچه باز شد و صدائی گفت
– چشمبند تا ببند و بیا بیرون
-اساسامم بیارم ؟
– نه لازم نکرده
-کجا میریم
– بعدا میفهمی
چشمبند را بستم و بیرون آمدم . وقتی ما را میخواستند جابجا کنند چون با چشمبند باید نقش نابینایانرا بازی کنیم و آنان نقش راهنمایان را و ضمنا میخواستند دست به ما نزنند که نجس نشوند, رسم بود که یک لولهء خرطومی به طول حدودا یکمتر به دست ما میدادند و سر دیگر لوله دست خودشان بود.آنها از جلو میرفتند و ما به دنبال.فقط چیزی را که نفهمیدم این بود که چه تکنیکی پیاده می کردند که سر ها به باهم اشتباه نشود !!. به هرحال دنبال نگهبان راه افتادم در جائی گفت » چشم بندتو بردار » . برداشتم , دیدم اتاقی است حدودا دوازده متری که با موکتی سبز رنگ مفروش شده بود .کمی منتظر ماندم , دیدم دوستان بهائی دیگر زندانی را هم آوردند. از دیدنشان خوشحال شدم و معانقه کردیم .آنروز تعدادمان به نه نفر بالغ میشد.پاسداری که به نظر میرسید یکی از مقامات زندان باشد گفت:
– سرو صدا نکنید .روی زمین دور هم بشینید و این قسمتو خالی بذارید, نماینده ای از طرف حوزهء علمیهء قم تشریف میارند که شماهارو ارشاد کنن.
شستم خبردار شدم که قضیّه از کجا آب میخورد.و جریان را برای رفقا گفتم.چند دقیقه بعد شخص معمّمی وارد شد ,نگاهی به جمع کرد و گفت
-یه روزنامه بر ام بیارید.
فهمیدیم چون ممکنه پای ما آن قسمت جداشده را لمس کرده باشد , حاج آقا محضا للاحتیاط روزنامه خواستند که به طهارتشان خدشه ای وارد نشود.یک روزنامهء کیهان آوردند امّآ تکافوی هیکل فربهء حاج آقا را نکرد . دستور تکرار داد. روزنامهء دیگری آوردند و به دقت پهلوی هم گذاشتند .خیال حاج آقا راحت شد و نشست .بعد یک یک مارا برانداز کرد و گفت
– کی حاضره با من بحث کنه؟
من که میدانستم بچه هاهمگی آمادگی دارند جواب دادم
-من خدمتتون هستم , هرکس دیگری راهم که انتخاب کنید مشکلی نیست .
ماهمه ریشهایمان بلند شده بود چون در آنجا اجازهء استفاده از تیغ و یا ماشین ریش تراش نداشتیم.فقط یکنفر میان ما بود که هنوز به سن جوانی نرسیده بود و ریش نداشت. حاج آقا اورا مخاطب قرارداد و سوالات را شروع کرد . اتفاقا آن نوجوان دارای معلومات امری شایانی بود و همهء سوالاترا به سهولت و درنهایت آمادگی پاسخ داد.بعد بقیه را هم مورد آزمون قرار داد .بحمدالله همه مطلّع ونسبت به ایده ئو لوژی خود آگاه بودند. آخر سر هم با بنده سرشاخ شد و ایرادات مختلفی را که از کتابهای ردیّه آموخته بود مطرح کرد .همه را جواب دادیم . حدود سه ساعت مباحثه به درازا کشید .همه اجازه داشتند در بحث شرکت کنند .حتی نگهبان.بالاخره حاج آقا که نتوانسته بود دلائل قانع کننده ای بر بطلان عقیدهء ما اظهارکند گفت:
– میدونید با شماها باید چیکار کنیم؟
-نه حاج آقا
– باید شهری بسازیم با دیوارای بلند و شماهارو اونجا نگه داریم . تا با هیچکس نتونید ار تباط داشته باشید.
بعد بلند شد و از اتاق خارج شد . و مارا دوباره به سلّولهایمان برگرداندند

دسته‌ها Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند:
search previous next tag category expand menu location phone mail time cart zoom edit close