مطالبی در مورد منا محمودنژاد

منا شبی در خواب جمال اقدس ابهی را دید. در خواب منا در حضور جمال اقدس ابهی بود و سه صندوقچه وجود داشت. جمال اقدس ابهی درب صندوقچه اول را گشودند و شنلی را از آن بیرون آوردند به رنگ قرمز و رو به منا فرمودند شنل اول قرمزه یعنی شهادت، شهادت می خواهی؟ منا جوابی عرض نکرد. کنجکاو بود بداند در صندوقچه های دیگر چیست؟ جمال قدم دومین صندوقچه را گشودند، شنل دوم به رنگ سیاه بود، این شنل سیاهه به معنی رنج و بلا، بلا می خواهی؟ باز هم منا سکوت کرد. جمال مبارک درب صندوقچهٔ سوم را گشودند، شنل سوم رنگش آبی و به معنی خدمت بود و این بار جمال مبارک از منا سؤالی نفرمودند و شنل را بر دوش منا انداختند بعد با او عکس گرفتند. منا از خواب بیدار شد. او خیلی خوشحال بود ولی دوست داشت باز هم بخوابد تا بیشتر جمال اقدس ابهی را به خواب ببیند.
به دفعات وقتی خانم محمودنژاد مادر منا به ساری سفر می کردند خدمت ایشان رسیدم و از قدرت روحی او وقتی از جناب محمودنژاد و منا صحبت می کردند در شگفت می شدم. آنچه ایشان از منا تعریف می کردند و به یادم مانده را می نویسم:
شب دوم آبانماه ۱۳۶۱ وقتی پاسداران برای بازداشت آقای محمود نژاد به منزل آنها مراجعه می کنند، منا داشت درس می خواند فردایش امتحان انگلیسی داشت و مشغول مرور درس انگلیسی اش بود. پاسداران در تفتیش خانه نوشته های منا را می بینند و آنها را هم برمی دارند و به دلیل آن نوشته ها منا را هم به زندان می برند. وقتی خانم محمود نژاد به پاسداران می گویند او بچه است، او را نبرید می گویند نوشته هایش بچه است یا حرف زدنش؟ همیشه خانم محمودنژاد می گفتند من خودم را برای شهادت همسرم آماده کرده بودم ولی هرگز فکر نمی کردم منا هم به شهادت برسد و برای آن آمادگی نداشتم.
خانم محمودنژاد چند ماه پس از منا بازداشت می شوند و وقتی به زندان عادل آباد منتقل می شوند منا هم در آنجا بود و خانم محمودنژاد با منا و طاهره ارجمندی در یک سلول قرار می گیرند. منا اجازه نمی داده مادر او را ببوسد و می گفته مادر دختران دیگری هم در این زندان هستند که مادرشان پیش آنها نیستند ممکن است باعث دلتنگی آنها شود. ببینید که با سن کم چه روح بزرگی داشت.
خانم محمود نژاد تعریف می کردند در مدتی که ایشان در زندان بودند زمستان که هوا سرد بود و کف سیمانی سلول سرد بود منا و طاهره اصرار داشتند که خانم محمودنژاد بر روی تخت بخوابند و وقتی هوا گرم شده بود و تخت فلزی گرم بود این منا بود که بر روی تخت می خوابید. ایشان فرمودند: «یک روز بعد از ظهر منا در حالی که از گرما موهای بلندش را، همچود آبشاری از طلا در اطراف تخت پریشان کرده بود و قطرات عرق مانند دانه های الماس بر صورتش نمایان بود، چشمش را بسته بود و ظاهراً به خواب رفته بود. من بی اختیار دولا شدم که او را ببوسم او چشمانش را باز کرد و گفت: آه مامان. و به این ترتیب اجازه نداد ببوسمش.
وقتی در بیست و دوم اسفند ۱۳۶۱ آقای محمودنژاد همراه خانم طوبی زائر پور و آقای رحمت الله وفایی به شهادت می رسند به خانم محمودنژاد و منا قبل از شهادت ملاقات حضوری نمی دهند و در بند زنان می دانستند که همراه خانم زائر پور دو آقا هم شهید شده اند ولی به آنها گفته نشده بود که آنها چه کسانی هستند اما تقریباً همه حدس می زدند یکی از آنها آقای محمودنژاد هستند. و قتی منا در ملاقات های کابینی شنید که پدر رفت پیش جمال مبارک او در جواب می گوید: «می دانم، می دانم، خوشابحالش، خوشابحالش»
خانم محمودنژاد بیش سه ماه بعد از شهادت آقای محمودنژاد از زندان آزاد شد حاکم شرع به او گفته بود تو را آزاد می کنم که تا آخر عمرت برای دختر و شوهرت عزادار باشی، اما او نمی دانست وقتی قلبی مملو از عشق به حق باشد شمول بلایا برای او رحمت حق است و او همیشه با افتخار از همسر و فرزند شهیدش یاد می کرد و من هرگز ندیدم که برای آنها گریه کند بلکه با قدرتی فوق العاده که نشانه ایمان او بود از این دو عزیز شهیدش باد می کرد.
در آخرین ملاقاتی که منا با عزیزانش داشت، خانم محمود نژاد پنج روز بود که از زندان آزاد شده بود. وقتی منا از شهادت شش نفر از آقایان دو روز قبل از روز ملاقات آگاه شد، چشمان سبز رنگ قشنگش پر از اشگ شد و دست بر روی قلبش گذاشت و با صدای آرام پرسید چه کسانی بودند؟ هر اسمی را که می شنیداشگ در چشمانش بیشتر حلقه می زد و دستش را محکمتر بر قلبش فشار می داد و نجوا کنان می گفت: خوش بحالش. و وقتی نام آخرین نفر آقای اشراقی را شنید اشگ از دیدگانش جاری شد و گفت: «خوش بحالش، خوش بحالشان» بعد صدایش اوج گرفت که: «قسم به جمال مبارک، به حق قسم، که این اشگ غم نیست، این اشگ شادی است. مبادا فکر کنید که از غم دارم گریه می کنم بلکه از خوشحالی است».
منا عاشق انسان ها بود و همیشه با صفای خاص خودش احوال پرسی می کرد و می گفت کاش می شد هر کسی را که دوست دارم به راحتی در آغوش بگیرم. قبل از این که میله های زندان او را از اجتماع جدا کند هفته ای یک بار به پرورشگاه می رفت و به کودکان مقیم آنجا کمک می کرد تمیزشان میکرد حمامشان می داد و لباس هایشان را عوض می کرد و از پول تو جیبی خودش برایشان هدایایی می خرید.
همان طور که قبلاً گفتم منا هنگام شهادت پدر به اتفاق مادرش در زندان بود. بعد از اطلاع از شهادت پدر سی ساعت تمام روزه گرفت و چیزی نخورد و به دعا و مناجات پرداخت. در دعاهایش از حق خواست که شنل آبی ای را که در خواب دیده بود با خونش به رنگ قرمز در آید و جمال مبارک شنل قرمز شهادت را بر دوش او بیندازند. بعد از سی ساعت روزه اش را شکست و یک روز در حال قدم زدن به مادرش از شهادتش گفت: که ابتدا مناجات » هوالابهی ای خدای من جانم فدای احبابت. این خون افسرده را در سبیل دوستانت بر خاک ریز و این تن فرسوده را در راه یارانت خاک راه و غبار اقدام نما، ای خدای من. ع ع» و بعد بر طناب دار بوسه می زنم و با دست خود حلقهٔ طناب دار را بر گردن خود می گذارم.» مادر که طاقت شنیدن این حرف ها را نداشت دلش نمی خواست آن ها را قبول کند. ولی او هم راضی به رضای محبوب ازلی بود. در روز بیست و هشتم خرداد ۱۳۶۲ بعد از آخرین ملاقاتی که با عزیزانش داشت به همراه نه نفر دیگر با مینی بوسی آنها را به میدان چوگان می برند درحالی که به شهادت پاسدارانی که آن روز همراه آنها بودند دست افشان و سرود خوانان و شاد و خوشحال فاصله زندان تا محل اعدام را طی می کنند. منا در حالی که ناظر شهادت نه تن از همراهانش و آخرین نفری بود که اعدام می شد همان طوری که برای مادرش توصیف کرده بود به شهادت رسید.
او در فاصلهٔ کوتاهی که بعد از آخرین ملاقات و قبل از این که رهسپار میدان فدا شود این نا مه را که حاکی از ایمان و ایقان خلل ناپذیر او بود برای مادر و خواهرش نوشت:
«الهی به امید تو
مادر عزیز تر از جانم و خواهر مهربانم، چه بگویم چه بنویسم از فضل حق که بسیار است و در جمیع احوال شامل حال بندگانش می شود، حتی بندهٔ عاجز و ناتوانی چون من که لایق و سزاوار بندگی درگاهش را ندارم.
عزیزان دل و جان برایمان دعا بخوانید که در هر صورت راضی به رضای الهی باشیم، دل به قضا دربندیم و چشم از غیر دوست درپوشیم و تا جای امکان از عهدهٔ شکر الطافش بر آییم.
فدایتان شوم، فراموش نکنید که آنچه کند او کند ما چه توانیم کرد. پس باید سر تسلیم در برابر حق فرود آریم و توکل بر رب رحیم نماییم. پس رجا دارم که غم و حزن را به خود راه ندهید و برایمان دعا کنید، که محتاج دعاییم. منا محمود نژاد»

دسته‌ها Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند:
search previous next tag category expand menu location phone mail time cart zoom edit close