خانم عزت جانمی «اشراقی»

طاهره ارجمندی «سیاوشی» عاشق و دلباخته در سال 1330 در آغوش خانواده ای مؤمن و مخلص قدم به عرصۀ وجود گذارد. در کلاس های درس اخلاق و تشکیلات جوانان عضوی مؤثر و کوشا بود. در عنفوان جوانی با جناب جمشید سیاوشی ازدواج نمود. پس از مدتی وارد رشتۀ پرستاری شد و دورۀ آن را با موفقیت به پایان رساند.
خانم روحی زادگان در خاطرات خود راجع به این دلدادۀ جمال ابهی چنین می نگارد: «اولین روز افتخار آشنائی من با طاهره، در منزل شهید سعید جناب سرهنگ یدالله وحدت در سال 1356 در جلسۀ معاونین و مساعدین بود که طاهره نیز یکی از مساعدین در زمینۀ حفظ و صیانت بشمار می آمد. او سه الی چهار مرتبه در این جلسات شرکت نمود. دیگر ایشان را ندیدم تا این که پنج سال بعد ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب در تاریخ 8/9/1361در سلول عمومی تاریک سپاه پاسداران با استقبال گرم او مواجه شدم و در آغوش پر محبتش جای گرفتم. طاهره یک ساعت قبل از من گرفتار شده بود. از او پرسیدم در این مدت کجا بودید؟ او شرح مختصری از زندگی و گرفتاری خود و شوهرش را اینطور بیان کرد: » در سال 56 و 57 آخر نقشۀ پنج ساله، من و جمشید تصمیم گرفتیم به یاسوج که جهت تشکیل محفل نیاز به مهاجر داشت، برویم. اوائل انقلاب (آذرماه 1357) در آنجا مورد هجوم اعدا قرار گرفتیم. خانه و کاشانه و مغازه جمشید به تاراج رفت. مرا نیز به علت بهائی بودن از بیمارستان اخراج نمودند تا این که مدتی بعد دست خالی به شیراز آمدیم و زندگی را از صفر شروع کردیم، حتی از وسائل منزل هیچ نداشتیم. مدتی در مضیقه مالی قرار گرفتیم و به زندگی بسیار مختصر قانع بودیم. جهت تآمین معاش به هر بیمارستانی که مراجعه می نمودم، جواب می دادند، گر چه به کار شما احتیاج شدید داریم ولی چون بهائی هستید از استخدامتان معذوریم. با تلاش و کوشش فراوان در یک بیمارستان خصوصی مشغول به کار شده بودم و جمشید در خیابان مشیر فاطمی شیراز بوتیکی باز کرده بود و تازه سه ماه بود که کارش رونق گرفته بود. پس از چهار سال دربدری و آوارگی خوشحال بودیم که می توانیم روی پای خود بایستیم. تازه یک یخجال و تختخواب و مختصری از وسائل اولیۀ زندگی را بطور اقساط خریده بودیم، اما مغرضین این را هم از ما دریغ نمودند و هر دو اکنون در سجن اعدا گرفتاریم. طاهره با تمام وجود به شوهرش عشق می ورزید. در سجن نام او را مرتب بر زبان می راند و اشگ می ریخت و اظهار می نمود که مطمئن هستم که این جلادان از خدا بی خبر عاقبت جمشید را می کشند و من تحمل جدائی از او را ندارم. همیشه می گفت: یا جمال مبارک تو به قلب من آگاه هستی و می دانی که آرزو دارم من فدای او شوم. روح گذشت و فداکاری طاهره بی نظیر بود. طاهره دو جفت جوراب ضخیم داشت که برای رفتن به محاکمات به ما می داد که با سخنان ناروا و شلاق روبرو نشویم. یک روز طاهره به من گفت یکی از این جوراب ها مال تو. بی اختیار به او گفتم اگر یک روز از زندان و ایران خارج شوم این یادگار دوران وحشت و اضطراب را با خود می برم. او گفت خدا کند که آزاد شوی و آن را با خود ببری. اینک این یادگار را با خود دارم. پس از یکی از بازجوئی ها خوشحال بازگشت. گفت: تا بحال فکر می کردم جمشید را تنها می کشند ولی حالا برایم مسلم شده که حاکم مرا هم محکوم کرده است. پس از آن روز، دیگر گریۀ او را ندیدم. در تاریخ 28/3/1362 طاهره به اتفاق نه شیرزن دیگر در سن سی و دو سالگی در کمال وجد و طرب به قربانگاه عشق شتافت» .
تلخیص و اقتباس از خاطرات خانم علیا روحی زادگان
نقل از عندلیب شمارۀ 25 زمستان 1366.

دسته‌ها Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند:
search previous next tag category expand menu location phone mail time cart zoom edit close