داستانی زیبا از حضرت عبدالبهاء

امروز صبح، حضرت عبدالبهاء مشغول تقریر الواح بودند که یکی از اعراب وارد شد و بعد از چند دقیقه یکی دیگر هم آمد. حضرت عبدالبهاء بلافاصله متوجّه شدند که این آدمیان به ظاهر بزرگسال و به باطن کودک، با یکدیگر رفتاری دوستانه ندارند؛ هیکل مبارک، که با طبیعت بشر آشنایی لطیفی داشتند، همان دم دست به کار شدند تا روابط دوستانه را بین آنها برقرار کنند تا نهر محبّت دیگربار بین دلهای آنها جریان یابد و نسائم مودّت بوزد و ورود به دیار آشتی میسّر گردد. آن دو نشستند، امّا در درونشان غوغایی به پا بود و غرّ و لندی نسبت به دشمن خویش.
ابتدا، حضرت عبدالبهاء به شیوه ای با آنها سخن گفتند که لب آنها را با خنده آشتی دهند. امّا، آن دو نه میلی به خنده داشتند و نه مایل بودند به یکدیگر نگاهی بیاندازند؛ امّا نه توانستند که نخندند و نه توانستند به همدیگر نگاه نکنند. سپس هیکل اطهر، با بینشی عمیق نسبت به دلهای آنها فرمودند، «آیا افراد بشر کودکان واقعی نیستند؟ زندگی انسان چند روزی بیش نیست؛ سپس مرگ بر آنها چیره میشود. آیا قلب را به عشق و نفرت دنیا آلودن ابلهانه نیست؟ چرا باید اجازه دهیم حسد در وجود ما رخنه کند و نفرت ما را از یکدیگر جدا سازد؟ عجیب اینجا است که اینها وجود خارجی ندارند. مسرّت سلطان قلبها است. خود را از آن جدا نکنیم. اگر شمع مسرّت در زاویۀ قلب روشن شود، تاریکی القائات شیطانی به کلّی زائل گردد. خانۀ من خانۀ آرامش است؛ خانۀ من خانۀ وجد و سرور است. خانۀ من خانۀ خنده و شادمانی است. هر کسی که از آستانۀ در این خانه وارد شود، باید با قلبی مملو از سرور خارج شود. این خانۀ نور است؛ هر نفسی که وارد شود باید روشن و منیر شود. این خانۀ معرفت است؛ هر کسی که وارد شود باید علم و معرفت حاصل کند. این خانۀ عشق و محبّت است؛ کسی که به اینجا می آید، باید درس محبّت بیاموزد و یاد بگیرد چگونه دیگران را دوست داشته باشد. هر زمان کسانی را می بینم که عشق می ورزند و روابط دوستانه بین آنها برقرار است، قلب من بی نهایت مسرور میشود… انشاءالله شما به یکدیگر محبّت خواهید داشت. الحمدلله شما برادران ایمانی هستید. شما اهل یک کشور و ساکن یک شهرید. اعضاء خانواده های شما سالها است یکدیگر را می شناسند. پس دیگر چرا دشمنی؟ چرا این احساسات خصمانه؟ چرا نفرت متقابل؟»
سپس هیکل مبارک برای آنها داستان های زیادی تعریف کردند که سبب شد گاهی بخندند و گاهی جدّی باشند. بالاخره، وقتی مشاهده فرمودند زمان مقتضی رسیده، از جای خویش برخاستند و از آنها خواستند یکدیگر را ببوسند و از آن پس با هم رفیق باشند. سپس پرسیدند، «آیا دوستی بهتر از دشمنی نیست؟» بعد، به اطاق مجاور رفتند و دو دستمال ابریشمی و مقداری شیرینی برایشان آوردند و فرمودند، «با این نشانه شما برای همیشه با هم پیمان می بندید.»
آن دو گفتند، «ما بندگان عبّاس افندی هستیم. به موجب اوامر مبارک شما رفتار خواهیم کرد. ارادۀ الهی بود که که در این بامداد قدم های ما به سوی شما هدایت شد.» سپس در حالی که دست یکدیگر را گرفته بودند و می خندیدند، بیت مبارک را ترک کردند.
(مندرج در نجم باختر به نقل از دفتر خاطرات میرزا احمد سهراب، تاریخ 26 مارس 1914)

LikeShow more reactions
دسته‌ها Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند:
search previous next tag category expand menu location phone mail time cart zoom edit close