تشرّف احمد یزدی «مخاطب لوح احمد» به حضور حضرت اعلی

تشرّف احمد یزدی «مخاطب لوح احمد» به حضور حضرت اعلی / ابوالقاسم فیضی
جناب فیضی در مقالتی نسبتاً مفصّل به شرح ایمان آوردن جناب احمد یزدی به دست

جناب ملّا صادق مقدّس در مشهد و بقیه قضایای زندگی او می‌پردازند. وقتی احمد به امر حضرت اعلی ایمان می‌آورد به کاشان، که محلّ کارش بود برمی‌گردد. بقیه داستان از قلم جناب فیضی:

در کاشان کارش را از سر گرفت ولکن مشتاق تبلیغ امر بود. شایعاتی به گوشش رسید حاکی از آن که مردی مسمّی به حاجی میرزا جانی دیانتش را تغییر داده و پیرو دیانت جدید مجهولی شده است. به جستجوی او پرداخت و زمانی که آن دو یکدیگر را یافتند،‌ سرور و هیجانشان را انتهایی نبود. این دو يار وفادار و ثابت قدم اوّلین و تنها بابیان شهر در آن زمان بودند. روزی حاجی میرزا جانی نزد احمد رفته با انجذابی زیاده از حدّ و هیجانی مهارناپذیر از او پرسید،‌ «دوست داری به لقای محبوبت نائل گردی؟» قلب احمد به تپش درآمد. با سرور و انجذابی وصف ناپذیر بلافاصله از جای برخاست و پرسید،‌ «چگونه و کی؟» حاجی برای او توضیح داد که با فرّاشان صحبت کرده و ترتیبی داده است که حضرت باب مدّت دو یا سه شب در خانۀ او مهمان باشند. لهذا در ساعت مقرّر احمد به خانۀ حاجی رفت. وقتی که وارد شد چشمانش به سیمایی افتاد که جمالش را آسمان و زمین به خاطر نداشتند. سیدی جوان با وقار و متانت و عظمتی تمام در صدر اتاق جالس و نور الهی از چهرۀ ملکوتی‌اش ساطع بود. بعضی از روحانیون و متشخّصین شهر نیز بر روی زمین در اطراف او نشسته و نوکران بر در ایستاده بودند. يکی از ملاّها حضرت باب را مخاطب قرار داده گفت،‌ «شنیده‌ایم جوانی در شیراز مدّعی بابیت شده؛ آیا راست است؟» حضرت باب جواب فرمودند،‌ «بلی،‌ راست است.» آن مرد پرسید،‌ «آیا آیاتی هم نازل می‌کند؟» حضرت باب جواب فرمودند،‌ «ما آیات هم نازل می‌کنیم.» احمد دنبالۀ کلام را چنین بیان می‌کند،‌ «این جواب واضح و شجاعانه کافی بود تا هر نفسی که گوشی داشت بشنود و هر که چشمی داشت ببیند و حقیقت تام و تمام را فوراً دریابد. سیمای زیبا و محضر و کلام مهیمنش همه چیز را کفایت می‌کرد. وقتی چای گردانده شد،‌ حضرت باب آن را برداشته و مستخدم همان ملاّ را فرا خوانده و با عنایت تمام چای را به او مرحمت فرمودند. روز بعد آن مستخدم نزد من آمد و با حزنی عظیم از عمل اربابش اظهار تأسّف کرد. توضیحی مختصر دربارۀ مقام حضرت باب او را به جمع ما کشاند و تعداد بابیان به سه تن رسید.»
فاتح دلها، مقاله شعلةالنّار: حکایت لوح احمد

 

دسته‌ها Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند:
search previous next tag category expand menu location phone mail time cart zoom edit close