ده غزل شراب سی ساله در پياله شيراز، نغمه بهاران

به ياری تيغه های بی رحم و فولادين لودر، دارند زخمه بر سينه خاک می زنند تا از سلول های زندان بيرونتان آورند و از آنجا ببرند. اين بار به کمک چنگگ های سرد و بيرحمی که استخوانها را از هم متلاشی می کند، جمعتان می کنند؛ به جائی می برندتان که باز هم نمی دانيد.
مثل آن بعد از ظهر شنبه که از سالن ملاقات بيرون می آمديد، وقتی خبر اعدام مردها را شنيده بوديد –رزيتا به رويا گفته بود بابا را روز پنجشنبه اعدام کردند وطاهره که مطمئن بود تنها نخواهد ماند فهميد بزودی جمشيد را خواهد ديد – اسامی آنها را قبلا ديده بوديد. کنار اسم های خودتان. هر شش نفر را. ديگر فرصتی نداشتيد تا به آنها فکر کنيد. می دانستيد. به همين زودی نوبت شما شده بود.
وقتی همگی سوار اتوبوس زندان می شديد، يقين داشتيد برای چه می رويد، اما نمی دانستيد به کجا.
مثل امروز که همه را، با همراهان جديدی، کوچک و بزرگ، اما اين بار با چند کمپرسی، جا به جا می کنند.
عاشق کوه نوردی و طبيعت و گلها بودی. پاکی و لطافت را دوست داشتی. می گفتی : چه قدرخوب می شد اگر همه با هم با يک اتوبوس به سفر می رفتيم. وقتی تلف نمی شد دوستانمان بودند، افق وسيع و باز و دشت وکوه و دريا بود، هوای پاک بود و از همه بهتر، همه را با هم، يک جا داشتيم. می خنديدی : نمی شود همه با هم؟هوای خوب طبيعت و طبيعت خوب وپاک مردمان و دريای زلال، مگر همه از جنس هم نيستند؟
درون سلول های دو نفره تنگ و تاريک و دلگير بند زنان، اما، طبيعت سرسبز و باغها و گلها وترکيب دشت وکوه و آسمان و افق را طلب نمی کردی. يادشان هم نمی کردی. حالا روز قلبهای پاک و وسيع بود و دستهای مهربان و همراه، برای يکی شدن. تصوير کارت پستال ذهنت داشت کامل می شد.
آن روز توی اتوبوس زندان هم، با هم بوديد. يک دل و يک رنگ. کنار هم. پهلو به پهلوی يکديگر نشسته بوديد و دست های هم را گرفته بوديد و با هم می خوانديد : آيا گشاينده ای جز خدا هست؟ راننده اما با تعجب نگاه می کرد، اشک می ريخت و نمی فهميد چرا اين قدر بايد شاد باشيد. اين حال و هوا مال آن فضا نبود. ترکيب جديدی بود که راننده آن را نمی شناخت. طبيعت شما ناشناس بود.
مثل امروز که بدنتان به هم نزديک تر شده است. بازدست دردست هم. برای يک سفر ديگر. . . برای آفرينش يک ترکيب جديد. خاک واستخوان و چادر و نور. اگرچه راننده لودر، به خودش، کارش و اجبارش و نامردمی اش لعنت می فرستد.
استخوان ها را از زير خاک بيرون می کشند؛ با تکه های پوسيده و خرد شده تابوت و با تل خاک همراهش، تا کمپرسی های منتظر، يکی يکی با نوبتشان پيش بيايند. اين بار با تعدادبيشتری هم سفريد ؛ جوانهای بی تابوت نا آشنائی که بالباس زندانشون، اينجا همسايه تون شدند وتابوت هائی که حريم سست مردگان سالهای دورتری بوده اند.
می گويم اگر خودشان را نديده بوديد، لااقل عکس هايشان را نگاه کنيد. ببينيد چقدر صاحب کمالند. همه درس خوانده و فارغ التحصيل و دانشجو و پرستارو آن فرشته زيبا روی مهربان که هنوز دلواپس درس های مدرسه اش است. صدای ملکوتی اش را نمی شنوی وقتی با معبودش نجوا می کند: «از من به من مهربان تری»؟ نمی بينيد چه صورت های شاداب و زيبا و معصومی دارند؟ بدن های لطيف و شکننده ی اينها تاب اين همه سنگدلی را ندارد؛ می شکند. ببينيد چقدرحساسند ؛درشتی را تاب نمی آورند. مگر نه که خاک و باران و زمان، در طول اين ساليان، آرام و نرم آنها را در آغوش گرفته بودند تا دلشان را نشکنند؟
می خنديدی : دلت می خواهد ببينی چقدر تاب می آوريم ؟ هنوز قدرت عشق را نديده اند. درد شکستن استخوان را نمی فهمد. کابل ها را کف دستت می گذاشتند تا لمسشان کنی ؛وقتی چشمانت بسته بود. و با تمسخر می پرسيدند: با کدامشان دوست داری تعزيرت کنيم ؟ شايد اختراع اين لغت های جديد وآزارهای تازه، برای هراس بيشتر بود. نمی ترسيدی. مثل اين دست های پر قدرت چنگگ دار، با ناخن های آهنی تيزکه نگرانت نمی کند.
آنها هم دوست داشتند ببينند چقدر تاب می آوری ؛ وقتی نعره های عبدالله، عبدالله و الله اکبر، خون و درد و بی تابی را می پوشاند. دست راستت راکه با تسمه محکم به تخت شفا(اسمی بود که خودشان گذاشته بودند )بسته بودند تا در هنگام کابل خوردن جابجا نشوی، باز می کنند. اندازه کوهی شده ، متورم وپر از درد. خودکاری به دستت می دهند، تا بنويسی. دستت ولی هنوز از قلبت فرمان می گيرد. همراه، اما ناتوان و پردرد. پاسخ ديگری برای نوشتن وجود ندارد، حتی وقتی نمی توانی روی پاهايت راه بروی و اجازه نمی دهند با زانوانت خود را به جلو بکشی. مگر در سبزه ميدان های شهرها آنقدر بر تن دوستان قديمت، شلاق نزده بودند تا در پيکرشان ديگر استخوان استواری نماند که سر پا بايستند؟ فرو می غلطيدند و از پا می افتادند و اما، نه از دل. مثل تو که بعد از تنها ديدارچند دقيقه ای با جمشيد پريشان شده بودی. حتی نمی توانست دهانش را باز کند، تا تکه کوچک ميوه ای را که بازجو گفته بود به دهانش بگذاری. ميگفتی : امشب تا صبح می ميرد. اما خودت حتی نميتوانستی شانه کوچکت رادر دست بگيری تا گيسوان آشفته ات را سامانی بدهد. امروز نسيم، طره گيسوان پريشانت را دسته دسته جا به جا می کند، تا کارت پستالی جديد بيافريند.
هم بنديت، درون سلول سپاه با حسرت می گفت: آدمهای عجيبی هستيد؛ کافيه يک کلمه بگين وآزاد بشين ؛ يعنی باور کردنيه که بتونين همين الان از اين جهنم بيرون برين. اما خودتون را آماده مرگ می کنيد؟ شما ديوونه اين. می خنديدی : برای مردن آماده می شيم؟ کی گفته؟ مگر ديوانه ايم؟ و بعد آرام ميگفتی :خودمونيم، مگه آدمهای ديوونه، کار اين دنيا را درست کنند.
راست می گفت. می تونستين به راحتی آزادی را انتخاب کنين. اين اولين انتخابتون بود. شما هم همين را می خواستين، آزادی. نه تنها برای خودتون، بلکه برای همه هم بندی های زجر کشيده ای که کاملا بهتون اعتماد داشتن و حرمت می گذاشتند. می دونستن که می تونن کنار شما، خودشون باشن. حتی وقتی اعتراف می کردن که بازجو ازشون خواسته، از شما خبر ببرن. وقتی صداتون می کردن وبا چشم بند بيرون می رفتين، بازجوگوشه روزنامه رو به دستتون ميداد تا مستقيما با دست شما تماس پيدا نکنه. احتياط واجب برای رعايت احکام شرعی که تازه ياد گرفته بودن. نجس نشدن. کور مال کور مال جلو می رفتين و زمين می خوردين تا بازجو فرياد بزنه :مگه کوری؟ اگه اونروز، پژواک صدای خودشو با قلبش می شنيد؛می تونست اولين انتخابش اين باشه که، خودش چشم هاشو باز کنه.
خاک، اما، از همان روزی که شمارا بهش سپردن، حرمت شما را می فهميد. زخمه های ناسزا و هتاکی و تمسخروشلاق و کابل را پوشانده بود وهمه را پنهان کرده بود. صفتش اين بود. همه چيز را نگاه می داشت. زشتی و زيبائی را نهان می کرد. با گلهای کوچک ريز زرد رنگ، روی سقف موهاتون رو زينت می داد تا منظره ای خوشايند بيافريند. دلش نمی آمد زيبائی ها را هم بپوشاند.
مثل همان گلهای ريز زرد رنگی که از لابلای سيمان هواخوری به چشمتان آمده بودند. تا در سفره هفت سين سلول دو نفره، رنگ زندگی بزنند. نکند اين گلهای کوچک چند رنگ هم، پوشش نعش چادر پيچ ديگری بوده است؟
وقتی به اسم رفتن به اتاق ويدئو همه رو بيرون آوردند ؛ معلوم بود باز هم کار ديگه ای دارن. ما را زودتر آورده بودند و جلو نشانده بودند. وقتی شما وارد شديد، ته اطاق، پشت سر ما، روی زمين چهار زانو و دو زانو نشستيد. ديگه بلد شده بوديد چادر ها را با دستتان بگيريد که از روی سرتان سر نخورن. . وقتی می نشستی پشت کتف هات از درد می سوخت. اما مهم نبود؛ چون شوق و هيجانت، نشانه سلامتی بود:. آخر شاهنامه رو بلد بوديم. برای همه چی آماده ايم.
وقتی با اون قد های رشيد و هيکل صاف و موزون وارد می شديد دلم می خواست، می شد يکی يکی را در آغوش می گرفتم. خنده دار شده بوديد، نمی شد شناختتون. همه تون شکل هم شده بودين. هنوز اما، ناشی بوديد توی چادر سر کردن.
چادر، روی سرشيرين بااون قد بلندش، انگار آب رفته بودواو را لو می داد و خنده شيطنت آميز سيمين، عطر نشاط توی اطاق می ريخت و هويتش را فاش ميکرد. فضا يه جور ديگه شد. از اول اونطوری پيش نرفت که برنامه ريزی کرده بودند. زن و مرد، همگی احساس لذت بخش هيجان و بی قراری مسافران عاشقی را داشتيم که در غربت، درمسير يک سفر طولانی، هم ديگه رو پيدا می کنن. اين بار قرار نبود ساعتها دو زانو همگی در سکوت، سخنرانی از قبل ضبط شده ای را از ويدئو نگاه کنيم. برنامه زنده ای بود با حضوردادستان و با هشت، نه نفری پاسدار کلاش به دست، که دورتا دور اتاق ايستادن. بعد از هشتی کسی نمی تونست اسلحه حمل کنه. اما اين بارظاهرا متفاوت بود. می خواستند فضای پر از رعب و وحشت ايجاد کنند تا دادستان بگويد: حکم اعدام همه تون رو گرفتم. همه رو خودم اعدام می کنم تا پيش جده ام فاطمه زهرا، روسفيد بشم.
حتما روسفيد شده. مثل چهره های شما که می درخشيد از شوق و معصوميت. حتی وقتی که فروغ چشم هاتون رو ازش گرفته بودند. انگار چشم هاتون رو دار زده بودند که ديگه سحر نمی کرد. وبدن هائيکه ديگه به دنيا واگذار شده بود. مهمانی تن تمام شده بود. ديگه مهمان ها رفته بودند. شور و نشاط و زندگی و رفت و آمد تمام شده بود و اطاق ها مونده بودند؛ خالی و بی مسافرو بی روح.
خانواده ها چند روزی بود که می دونستن بايد منتظر چی باشن. شش نفر از مردها، دو روز قبل به دارآويخته شده بودن. و تنشون رو به سردخانه سپرده بودن. ميان انبوه جوانهای تازه اعدام شده ای که محصول همان روز بودن.
توی پزشک قانونی و بيرون در و دور تا دورفلکه شهرداری، غوغا بود. روز قبل فقط خانواده هاتون ملاقاتتون کرده بودن و از امروز، ديگه نوبت ديدارهمه کسانی بود که تمام اين مدت، با شما زندگی کرده بودند و نيروگرفته بودند. خانواده جديدتون.
با چادرهائی که به کمرتون بسته بودند، توی سرد خونه پزشک قانونی رها شده بوديد. و مادر مونا تونسته بود در پاسخ به حسرت بوسه گرفتن ما از گونه ها تون، روی سردو يخ شده شيرين- که کسی را در ايران نداشت- و مونا را، مثل موقعی که با ساک مدرسه در دست، خداحافظی می کرد؛ ببوسه.
دلم برای دوباره نگاه کردن به پشت سرو ديدن چهره های شاد وآرامتون يه ذره شده بودوقتی يکی به دادستان گفت: حالا که می خوای اينهمه آدم رو بکشی اقلا قبلش يه استخاره ای می کردی.
توی سلول استخاره نمی کرديد، به جاش فال حافظ ميگرفتيد و بلند برای هم می خونديد. هميشه خوب می آمد. می گفتی روز مبادا رسيده. اينجا ديگه جای بحث و گفتگو نيست. حالا زمان آرامش و سکونه. نتيجه همه مرارت ها و رياضت هاو دعا ها و مناجات های شبانه است. بايد آرام گرفت. همه حرفهات رو زده بودی. از دادگاه که برگشتی گفتی : ديگه راحت شدم. هرچه بايد بگم گفتم. آنچه بايد می شنيدن گفته بودی. می خنديدی : اميدوارم اين نشنيدن ها ارثی نباشه ! يعنی نواده هاشون هم اين حرفها رو نمی شنون؟
منتظر مونديم تا همه تهديد ها و حرفهائی که دادستان آماده کرده بود تمام بشه. بعدش يکی گفت: می شه بگين حالا که قراره اعداممون کنيد؛ بذارن توی سلول، دعا و نماز خودمون رو بخونيم و مانع نشن؟ مير عماد منتظر اين گونه سوالات نبود. گفت: باشه. گفتی : می تونيم با مردها ی زندانی هم ديدار کنيم؟ در عين ناباوری گفته بود. باشه ايرادی نداره.
همه محرم بودن. وآغوش ها در حسرت گشوده شدن. واشک ها، منتظر رو بروشدن پنجره های بهشت، تا مثل چشمه های شير و عسل جاری بشن. و خنده ها و لمس دستها، آماده آرامش بخشيدن و اطمينان دادن. تصوير بهشت و فرشته ها بود، که جاودانه می شد، حالا که همه از برزخ گذشته بوديم.
مثل حالا، که لمس آرام دست هايتان دور از چشم نامحرمان، ابدی شده بود. گر چه از آغوش گشاده، خاک بهره برده بود. اشک وشوق و خنده ها را، به باز مانده ها سپرده بوديد. و آرامش و اطمينان رو به تاريخ.
دادستان ديگه حرفی برای گفتن نداشت. نتيجه ای از اين همه سناريو نگرفته بود. او هم می دانست که زمان حرف زدن تمام شده. پاسدارها اول شما را بيرون بردن و بعد ما، به دنبالتون روان شديم. کار زيادی از پاسدارها برنمی آمد. ديگه حالا که همه آماده اعدام بودند، تهديد معنا نداشت. تقريبا با هم حرکت می کرديم. عجله نداشتيم. نمی خواستيم اين چند متر را ه راهرو اصلی تا بند زنان زود تمام بشه. نمی خواستيم چشم هاتون را از دست بديم. اما پاسدارها شما ها رو تند و تند جلومی بردن و ما پشت سرتون انگار پر در آورده بوديم. بدتون نمی اومد چادر ها را بيندازيد وراحت به عقب برگرديد. چهار پنج ماهی بود که همديگه رو نديده بوديم. گفتم کاش چادر ها را برمی د اشتند. زشتشان می کند. حيف آن چهره های خندان و زيبا و آن هيکل های رعنا نيست ؟صدای سيلی محکم يکی از پاسدارها به چهره تا بناگوش باز شده يکی از ما سرعتمان را کم کرد. ديگه همگی، به درب بند زنان رسيده بوديم. ايستاديد. ايستاديم. درست رو به روی هم. دست هاتون رو برای خداحافظی تکان داديدوسرهاتون رو. وما هم. يکی از پاسدارهای همراه ما گفت : وداع کنيد. ديدار آخرتونه. بگين ديدار به قيامت.
قيامت؟ مگر همين الان قيامت نبود؟
مثل همين الان، که نامحرمها دارن استخوان هاتون رو دزدکی از زيرتل خاکی که پنهانش کرده بودن در ميارن و به ماشين های منتظر می سپرن؛ تا دور از چشم ديگران به جای ديگه ای منتقلتون کنن. چادر هايتان هنوز هست. چادرهائی که زشتتان نمی کرد. هيچ چيز زشتتون نمی کنه. حتی وقتی بعداز سالها سر زده از سلول خاک بيرونتون بيارن.
وقتی سوار اتوبوس تان کرده بودن، تا از عادل آباد به سپاه ببرند برای محاکمه؛جای نفس کشيدن نبود. می خواستند قفس ماشين، کاملا پر شده باشه. چند تائی حالشون بد شد. گاهی می تونستی چند ثانيه ای از پنجره کنار قفس، بيرون رو نگاه کنی. غريب بود. زيادی همه چيز عادی بود. می گفتی: کاش زودتر کنارهم به سلولمان برمی گشتيم. آرامش عجيبی داشت. مثل اطاق های سه دری خانه گلی و قديمی پدری، وقتی بعد از سالها دوری و تنهائی، همه اعضای خانواده، با ذوق گرد هم جمع ميشن تا با اشتياق و حسرت، خاطرات گذشته های دور را مرور کنن.
توی اطاق کثيف و پر از شپش و متعفنی که جايتان دادند. تعداد ديگری هم بودند. قدم می زديد و با هم شوخی ميکرديد. مثل توی حيات مدرسه وقت زنگ تفريح. می گفتی: فايده ای نداره. ولی حاکم شرع بايد اگه واقعا ايمان داره، بدونه که شرمسار و سرافکنده ميشه. گفتگو وبحث جاش اينجا نيست. مگه سالن کنفرانس دانشگاهه؟
وارد اطاق دادگاه که شدی. حاکم شرع هم مثل تو فکر می کرد. هنوز بهشون نمی گفتن قاضی. جای بحث و جدل نبود. وجودتون براش تازگی داشت. چون کسی التماسش نمی کرد در صدد رفع اتهام نبود. همه چيز را می پذيرفت. برای جانش و برای جوانی اش گدائی نمی کرد. فقط فرشته های رويائی و پاکی بودن که توی قفس گرفتار شده بودن. پشت ميز کوچک شده بود. انگار فقط عمامه اش پيدا بود. نگاهت کرد. کلامش، غضبناک، آمرانه وخونريزبود. گفت: شمشير يا اسلام؟ نگاهش کردی. مثل آفتابی که تن منجمد يخ رو آب می کنه.
انتخاب. اختيار، شجاعت، آزادی، پرکشيدن واوج گرفتن، اطمينان و بی باکی. هيچ کدامشان برات غريبه نبودن.
تو ايمانت رو انتخاب کردی. اما او شمشير ها را تيز کرده بود و شما را برگزيده بود تا شمشير ها را محک بزنه.
می خواستند ببينند چطورکار می کنه؟چگونه سر را از بدن جدا می کنه؟غافل از اينکه همه چيز داشت آزمايش می شد. نه فقط شمشير. خودشون هم توی بازی بودن. همه چيز در بوته آتشين امتحان و آزمايش بود. می خنديدی : اينها با سر ما مشکل دارن. دردسر سازه. خوب، سر ما را روی تن ديگری بگذارند و باز می خنديدی: اونوقت با قلبمون چه می کنن؟ آه ! کاش می شد اين سرهای دردسر ساز شما را، روی همين تنی که هست با همين موهائيکه مثل آبشار، زلال فرو می ريزد در آغوش گرفت. و قصه را تمام کرد.
شمشيرهايشان را هنوزهم به کار می گيرند. با لبه های کند و زنگ زده. با قدرت فرو می آورند تا دوباره در دل خاک هم سراز بدنتان جدا کنند. چه زمان می خواهند بگذارند آرام بگيری؟ اين بار انتخاب بين چيست ؟شمشيربا چه چيز. . ؟ اما پرسش ها ی قديمی و تکراری دوباره پاسخ می خواهند. خاک را که می گشايند تا دستشان به استخوان هايتان برسد، حرفهای ناگفته، جامانده و ناتمام. جان می گيرند. اين بار هم برايتان انتخاب آسان است تا بگوئيد چطور می شود هميشه زندگی را انتخاب کرد حتی حالا که دستتان از دنيا کوتاه است.
وقتی از سرد خانه با تعقيب و گريز به سمت گلستان حرکت کردند. معلوم نبود چه می کنند. نمی خواستند کسی بداند چه می شود. چگونه شمارا می برند ؟کجا آرامتان می گذارندو به خاکتان می سپارند و می روند؟ آنروز هم لودر ها به ياريشان آمدند مثل امروز. در آغوش هم، تنگ آرام گرفتيد. لحاف نرمی را که رويتان پشته کردند. گفتيم ديگر حرکتی نمی کنند ديگر دست از سرشان برداشتند؛ حالا می توانند آرام به خواب روند. چشمه های شورو نشاط وبی باکی وزيبائی، جای ديگری برای جاری شدن خواهند يافت.
اما انگار فرصت دوباره است. زيبائی مست کننده تان را دوباره نشان دهيد. گيسوانتان را تاب دهيد و بی پروا سخن بگوئيد امروز گوش های بيشتری برای شنيدن آماده است. دارند گور ها ی جمعی را می شکافند که دوباره به سخن آئيد. اين بار گفته هاتان مُهر و سند دارد مُهر جاويد شهادت. حرفهاتان شنيدنی تر است.
درب سلول ها را باز می کردند و با نام احضار می شديد. قاضی سه بار مهلت داده بود تا از عقيده خود برگرديد. وگرنه شمشير رها می شد: حالا که بهتون فرصت داده اند توبه کنيد وآزاد شويد. حيف شمانيست؟ از اينجا برويد وازدواج کنيد، زندگی کنيد ولذت ببريد و شاد باشيد.
راست می گفتند. حيف تان نبود ؟زندگی با نفس کشيدن شما رنگ ميگرفت . آبرو می يافت. زندگی از آن شما بود. آن را برای باج دادن به چه کسانی از شما باز ستاندند؟حيف اين تن های نازنين و شکننده و زيبا نبودکه زندگی را ازآنان بربايند؟اين چهره های هميشه خندان و شاد ؟اين رويهای هميشه گشاده ؟ اين دست های پر مهر؟چطور دلتان راضی شد؟چگونه به خود حق داديد با درشتی با آنان سخن بگوئيد؟آنها برای باليدن و انديشيدن و مهرورزيدن وعشق، از زندگی سهم کوچکی گرفته بودند. آنان زاده شده بودند تا خود زندگی کنند. اما حالا، بيش از آنچه اززندگيشان ربوديد به ديگران زندگی بخشيده اند. سهم آنها تقسيم اکسيرحيات برای مردگان بود. حتی حالا که استخوان های هيچ کدامشان از ديگری جدائی ندارد.
سهم راننده اتوبوس زندان از زندگی، ديدن صحنه های بی نظيرو يکتائی بود که هيچ کس ديگری فرصتش مشاهده اش را نيافت. دست هايتان در دست هم می خوانديد: آيا گشاينده ای جز او هست؟ باورش نمی شد : آنها دعا می خواندند. به عربی بود نمی دانم چه می گفتند. اما حالت عجيبی داشتند. انگارنمی دانستند دارم آنها را به کجا می برم. سحر دعای شما و گريه های همراه و همزمان راننده، قلبش را صفا داده بود.
فردای آن روز گل فروشی های شيراز تمام گلهايشان فروش رفت. همه برای هفت عروس شيراز گل می خواستند. راننده هم، برای هر هفت عروس دسته گل فرستاده بود.
نمی شد اين گل ها را به دست خودتان می دادند ؟ گلبرک های گل سرخ را بر دامنتان می افشاندند ؟ نمی شد برتل خاک فرو ريخته بر گور جمعی تان تاج های گل می نشانديم ؟نمی شد تک تکتان را می بوسيديم و تبريک می گفتيم؟با لباس های پاک و زيبا و فاخر ی که آماده کرده بوديد برای لحظه ديدار، بر تخت روان می نشانديمتان و شهر را گلباران می کرديم؟می گفتی: روح که به وصال رسيد ديگر جسم چه ارزشی دارد؟ديگر کارش تمام است.
مراسم طور ديگری انجام شد. هفت دختر شيراز با هفت قلم زيبائی ابدی در کنار هم به ديدار معبود شتافتيد. خاک، نرم و گرم و مهربان، جسم بی رمق وگردن برافراشته و کبود شده تان را درآغوش گرفت بی آنکه لحظه ای دستانش را بگشايد. برای خاک، قصه همين جاتمام شده بود. ماندنتان کنار يکديگر هميشگی شد. اما هرچيز زمانی دارد. خاک را هم آشفتند و خراشيدند تا نتواند برای ابد، دست در آغوشتان، آرام گيرد.
حالا کنار هم آرام گرفته ايد. يکی بيشتر نيستيد نمی شود گفت کدام تکه لباس، کدام تار مو از آن کدامتان است. همه را به هم بخشيده ايد.
داخل بند که شديد. همه چيز «ملی» شد. هر که به هر ميزان از هر چه می خواست مال او بود. از غذا و لباس و کتاب و هرچه خانواده ها می فرستادند. کسی اما برای خود چيزی نمی خواست. می خنديدی : به اين ميگن زندگی.
حالا که درب ها را بسته اند و نگهبان گذاشته اند که کسی دوباره شما را نبيند، لودرها محرم شده اند و راننده حرم که موقع کار پرسيده بود «مگر اينها ميت را بالباس هم دفن می کنند؟
«دارند جدايتان ميکنند. حالا که دوباره روی خاک حرکت می کنيد. نمی خواهيد حرفهای ناگفته تان را بگوئيد؟با همان صلابت و شيطنت های جوانی؟همان حرفهائی که ميگفتی حالا ديگه وقتش نيست ؟ با همان سرسری گرفتن های دنيا : يعنی زندگی به هر قيمتی؟از آن خودشان باد. ما دوست را برمی گزينيم و به ديدار يار ميرويم.
از اتوبوس زندان که پائين آمديد برايتان مراسم خاص ترتيب داده بودند. می خواستند با چشمان خود ببينند تا باور کنند. هيجان ديدن لحظه های آخر. اين فقط هيجان آنها نبود. خيلی ها دعوت بودند. اين هفت دختر جوان هنوز با مرگ روبرو نشده اند. کافی است تک به تک و در مقابل چشم بقيه، پنجه مرگ را برگردن خود حس کنند.جوان ترينشان نفر دهم . فضائی سراسر رعب و درد ومرگ تا از زندگی جدايتان کنند. پاسخ را اما در دادگاه داده بوديد؛ ودر اطاق ويدئو. حالا فقط فرصتی بود تا همه گفته ها مُهری ابدی بگيرند. به نفر دهم که رسيدند ، ديگر زندانی ای نمانده بود ..فقط فرشته ای برفراز دستهای بهشتيان ، پرواز کنان غزل می سرود.
دستهای تک تکتان با دستان زندگی به هم گره خورده بودند. مرگ برای شما نبود. همه يکی شده بوديد. جوانی، زيبائی، شهامت، کمال، زندگی. نام هايتان رنگ زندگی ابدی گرفته بودندو جاودانه می شدند.
حتی حالا که دست سرد و بيرحم اين تيغه های فولادی نامحرم، تکه تکه جدايتان می کند ؛ پژواک سخنان هميشه جاويدتان که مدام تکرار می شد ؛دارد تکثير می شود. مثل قلمه های ترد آتشی گلهای شمعدانی، گلهای سرخ پرازعطروگلهای هميشه بهاربا لطافت برگ گل شب بو در بهار، با هم سر از خاک بر می آورد. عجبا انگار در دانه هايشان به هم پيوند خورده اند.
عطر گلهای تازه روئيده فردا، عطر بدن کدامتان است ؟نکند برگهای لطيف و معطر کنار هواخوری زندان های زنان، صورت های تازه شکفته شماست؟ به هم بنديهای امروزتان بگوئيم، گلها را فقط نگاه کنيد. گلها و ساقه ها با هم سر زده اند. گلها را ازتن جدا نکنيد. خيلی مرارت داشت تا سر از خاک به در کنند.
امروز اما خودشان دارند دوباره آشکارتان می کنند. با هر تيغه فرو رفته در خاک باز ديده می شويد. دوباره در جوانی و سرزندگی، سرتان را بالا می گيريد. بخواهيد يا نخواهيد گلهای رنگارنگ معطر رشد می کنند. اين بار از حال همسايه هايتان هم جويا شويد. آنها را در غربت، غريبانه، اينجا و آنجا درگوشه های ديوار و کنار پياده رو گلستان پنهان کرده بودند. بی آنکه خانواده های داغدارشان چيزی بدانند. چقدر جوان. چقدرشادابی. چقدر شجاعت. چقدر زيبائی از دل خاک بيرون می ايد.
آخرين روزهای خرداد بود، وقتی به ملاقات می رفتيد خودتانرا آماده کرده بوديد، تا به خانواده ها در واپسين ديدار بگوئيد: دوستشان داريد و بين مرگ و زندگی، حيات ابدی را انتخاب کرده ايد، تا هميشه جوان و زيبا بمانيد. وقتی تک تک، صدايتان زدند که بگويند سه بار وقت داريد توبه کنيد می دانستيد، روحتان از اين جسم پيشی می گيرد، هر چقدراين تن، چالاک و جوان باشد. می خواستيد بگوئيد که بيت آخر غزل را، امروزمی خوانيد. سر از پا نمی شناختيد. نمی دانستيد که خانواده ها هم خود را آماده کرده بودند که بگويند دو روز قبل مردها را اعدام کرده اند. همان هائی که اسم هايشان را کنار اسم های خودتان ديده بوديد. گفتی :آنها را زودتر بردند. اما زنان در عشق بی پرواترند. نگهبانان بند هم فهميده بودند. سه بار لازم نيست بيايند. فقط وقت تلف کردن است. همگی يکبار نوشتيد بر سر عهد وپيمان خود هستيد و امضا کرديد.
پوشه ها و پرونده هايتان هم روزی گشوده خواهد شد تا اين بار، مرکب کلمات و جملاتی که نه بادست ورم کرده و تن مجروح بلکه با ضربان تپنده قلب جوانتان نوشته ايد، زندگی را فرياد بزند و تکثير شود.
ديگر کار تمام بود. کسی توبه نمی کند. زمان روسفيد شدن دادستان پيش جده اش بود. .
يکی را ازانتظامات خواسته بودند : فکر می کنيد شوخی است ؟حکم اعدام ها را نشانش داده بودند. همه تان نابود می شويد.
کسی نه آنرا شوخی گرفته بود و نه اعتراض کرده بود. هيچکس اين چنين با عزم، به زندگی درود نفرستاده بود.
از ملاقات که برمی گشتيد، ديگر بندی در کار نبود. ديگر دوران زندان به انتها رسيده بودو اتوبوس آماده بود تا برای سفر، همراهيتان کند. بی آنکه بداند عطر ماندگاردعا هايتان را به همه جا می بردتا ديوار زندان ها به امانت نگاهش دارندو به جوانانی که سلول ها خانه شان می شود هديه دهند.
عجب عطرمست کننده ای دارد اين جان هاتان. انگار تيغه ها گلاب از خاک می گيرند. راننده لودر گفته بود. تف بر اين نانی که من می خورم.
درهای بسته و نگهبانان مواظب و تجهيزات الکترونيک. اماعطر جوانی و شهامت و وفاداری تان که با هم آميخته. مثل درب شيشه عطری که باز می شود؛ می افتد ومی شکند؛مسحور می کند. غريبانه بی همتا است. متفاوت است. مثل نجوای دعايتان که در گردش است. همه را مست می کند.
بگوئيد. سخن بگوئيد. بباليد عطر بيفشانيد. حالا ميليون ها بيننده و عاشق داريد. بخنديد و بچرخيد و برقصيد. حالا همراهان بيشماری داريد. بقيه حماسه ناتمامتان را بسرائيد. قصه های تا امروزتان را همه خوانده ايم. هنوز منتظريم که پايانش چه می شود. اين همه مشتاق قصه را می بينيد ؟ هنر نمائی تان را ادامه دهيد. ستاره های عصر مائيد. قصه گو های زيبای من.
شرری که از سينه هاتان بر خواست می رقصد و گر ميگيرد. انگار هوای تازه می خواست تا جهانگير شود.
ناگفته هايتان را بگوئيد. بگذاريد ناشنيده ها را بشنويم. تک تک به سخن در آئيد :
مونا، سيمين، رويا، شيرين، اختر، مهشيد، زرين حرف بزنيد. زمانی که منتظرش بوديد تا حرفهايتان را بشنوند، همين امروز است. مثل همان زمان که تک به تک و در مقابل هم طناب را به گردنتان انداختند تا عبرت بگيريد و به زندگی برگرديد. تک تک بگوئيد تا فرزندان تاريخ عبرت بگيرند. شما هنوز زنده ايد.
باز هم زمانش فرا رسيده. دسته جمعی دعا بخوانيد. فرياد بزنيد :آيا گشاينده ای جز خدا هست ؟ديگر فقط راننده نيست که می شنود. حالا که شيشه عطر خالص را شکسته اند و عطرمعجزه گرش همه جا رافرا گرفته. مثل عطربهار نارنج شيراز، بين دشت و کوه و کوی و برزن و خانه ها بچرخيد و برقصيد. بباليد و بخنديد. عطر بيفشانيد و همگان را سرمست کنيد. باز هم اردی بهشت شيراز است. امسال درختان بهار نارنج شيراز دو بار بهار می دهند

دسته‌ها Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند:
search previous next tag category expand menu location phone mail time cart zoom edit close