محفل اُنس ورقی زرّین از تاریخ مشعشع آئین مقدّس بهائی

 

شرح ایمان و ایقان و چند خاطره از جناب حاجی ابوالحسن اردکانی دوّمین امین حقوق اللّه

جناب حاجی ابوالحسن اردکانی دوّمین امین حقوق اللّه بوده است چه، اوّلین آنها حاجی شاه محمّد منشادی است که ملقّب به امین البیان بوده و در سال 1298 قمری در میاندوآب آذربایجان در فتنۀ شخ عبیداللّه کُرد که پیروانش بفرمان او مردم را قتل عام مینمودند بشهادت رسید و حاجی ابوالحسن هم که در آن زمان با او همراهی میکرد پایش زخم گلوله برداشت و خود را در میان مقتولین انداخته خویش را مرده وانمود کرد و به این تدبیر از مرگ نجات یافت.
امین حقوق اللّه سوّم جناب حاجی غلامرضا امین امین اصفهانی و امین چهارم جناب ولی اللّه خان ورقا و امین پنجم جناب دکترعلی محمّد ورقا میباشند و این دو بزرگوار یعنی دو امین اخیر پدر و فرزند بوده و از جانب حضرت ولیّ محبوب امراللّه هر دو به سِمَت ایادی امر نیز ارتقاء یافتند.
خادم برازندۀ امراللّه جناب عزیز اللّه سلیمانی چنین مرقوم داشتند که:
از جمله کسانی که مکرّر به زیارتش نایل می گشتم جناب حاجی ابولحسن اردکانی امین حقوق اللّه بود. این بزرگوار در اوّلین دفعه ملاقات نام و نشان و نَسب و حَسب ما را پرسید و چون دانست که جناب عزیز اللّه سلیمانی نوۀ شاطر رضا اردکانی میباشد بسیار نوازش نمود، بعد هم در هر مجلسی که به هم میرسیدیم عزیز اللّه خان را معرفی و شماری از مناقب جناب رضا شاطر را بیان میکرد و میفرمود، من زنده شدۀ شاطر رضا هستم و افتخار دارم که با او همشهری میباشم. باری یک روز که جناب عزیز اللّه سلیمانی با دوستشان از خیابان امیریّه عبور میکردند تصمیم می گیرند خوب است بدیدار جناب حاجی امین امین که در همان نزدیکی بود بروند رفتند و دیدند که حاجی ابوالحسن اردکانی هم آنجا تشریف دارند و در صددند که از منزل بیرون بروند ما را که دیدند خوش آمد گفتند و از حیاط به اطاق برگشتند. همگی نشستیم و ایشان به کمال محبّت شروع به صحبت نمودند.از جمله به عزیز اللّه خان سلیمانی فرمودند: تو هنوز در اوّل جوانی هستی و جوان ها آرزو دارند که دنیا را بخوشی بگذرانند امّا در چنین ایّامی که ابتدای امر است قیام به خدمت عنداللّه قیمت دارد زیرا چه بسیارند کسانی که پول جمع می کنند و خانه میخرند و زن میگیرند و اولاد می آورند و چقدر کم هستند نفوسی که برای ترویج دین اللّه از عالَم و عالمیان منقطع می شوند. حالا من به رفیقت که زن و بچّه دارد تکلیفی نمی کنم امّا دلم میخواهد تو که مجرّد هستی خود را به دنیا آلوده نکنی و تا عمر داری بخدمت امر مشغول باشی، در شهر ها و قریه ها سفر کنی هر جا که وارد شدی اگر احباب مبتدی آوردند با او صحبت بداری و اگر مبتدی نبود برای خود احبّاء آیات الهی بخوانی و صحبت کنی، برو خوب فکر کن اگر حاضر به این کار هستی از بابت مخارج نگران مباش من خطّی به احباب مینویسم که بحساب حق اللّه هر جا که هر مَبلغ برای تو لازم باشد بدهند و قبض رسید گرفته برای من بفرستند زیرا من اِذن دارم که در این قبیل راه ها از حقوق اللّه خرج کنم.
باری بیانات ایشان تا نزدیک ظهر طول کشید، وقتی که خواستیم مرخص بشویم فرمود همینجا باشید بعد کمی پول از جیب در آورده به حاجی غلامرضا داده گفتند این دو نفر مهمان من هستند بچّه را بفرست دو تا نان سنگک و پنچ سیر ماست بگیرند و چون اینها پیش من خیلی عزیزند یک سیر پنیر و دو دسته سبزی هم بخرند.
حاجی غلامرضا پسری را طلبید و پول را به او تسلیم نمود و دستور داد اشیای مذکور را بگیرند وقتی آن پسر بیرون رفت حاجی امین که حواسش پیش ما بود پرسید سبزی هم گفتی بگیرد؟ حاجی غلامرضا گفت بلی حاجی آقا خاطر جمع باشید آبگوشت هم داریم، حاجی امین گفتن پس چرا زودتر نگفتی تا من بخرج نیفتم جائیکه آبگوشت هست دیگر ماست و پنیر زیادی است همان سبزی برای زینت سفره کفایت می کند اگر چه آن هم اسراف است. مختصر آن روز تا غروب آنجا بودیم و از فرمایشات حاجی امین که بسیار طبیعی و دلچسب و شمرده و نمکین و تماماً امری و روحانی بود مستفیض شدیم.
این مرد بزرگ تاریخی، تمام حرکات و سکناتش دیدنی بود. هر چند شرح رفتار و گفتارش در این مقاله نمی گنجد، معهذا نمی توان به کلّی از آن صرف نظر کرد و باید اشاره به پاره ائی از اوصافش کرد.
از صفات بارز حاجی امین امانت و انقطاع و قناعت بود. در وصف امانتش همین بس که حضرت مولی الوری در لوحی خطاب به احباب فرموده بودند که: «قبض حاجی امین قبض من است» یعنی قبضی که بابت دریافت حقوق اللّه او میدهد کافیست و حتماً وَجه را بساحت اقدس خواهد رسانید.
حاجی امین می گفت من اگر ببینم یکنفر بهائی دارد از گرسنگی میمیرد یک شاهی پول به او نمیدهم اگر خدا از من بازخواست نمود که چرا تو با اینکه پول من پیشت بود به بندۀ ام چیزی ندادی، عرض می کنم خدایا من امین تو بودم و امین باید امانت نگهدار باشد، وکیل تو نبودم که پولهایت را هر جا رسیدم خرج کنم مگر جاهائی که تو خودت اشاره کرده باشی.
و در انقطاع چنان بود که بقول خودش نه یک شِبر ارض( یک وجب زمین) داشت و نه یک شاهی پول.
والدۀ جناب عزیز سلیمانی حکایت کرده که: وقتی عیال حاجی امین در اردکان فوت کرد، بعد از چندی زنی بیوه از خانم های احباب طالب همسری او گردید و چون همیشه حاجی امین در سفر بود آن زن انتظار کشید تا اینکه به اردکان آمد آنگاه نیّت خود را به او اظهار داشت. حاجی امین گفت، من نه خانه دارم و نه اسباب خانه و نه پول، با این حال چطور زن بگیرم !! آن خانم گفت من هیچ چیز از شما نمیخواهم فقط مایلم که نام شما به روی من باشد، حاجی امین گفت من همیشه در سفر هستم به این سبب نه ممکن است که پیش تو بمانم و نه اینکه تو را با خود ببرم آن زن گفت مانع مسافرت شما نمیشوم همینقدر کافی است که هر وقت گذرتان به اردکان افتاد به خانۀ خویش نزد زن خود تشریف بیارید. حاجی امین گفت من مجبورم دست خالی به خانه بیایم زیرا یک شاهی پول ندارم تا سوغات بخرم یا خرج خانه کنم و این باعث خجالت من می شود آن خانم گفت عیبی ندارد هر وقت آمدید مهمان عیال خود باشید. حاجی گفت پول مهریه و خرج مجلس عقد را چکنم، آن خانم گفت این مخارج هم بعهدۀ خودم خواهد بود.
حاجی گفت: خیلی خوب پس حالا میتوانید احباب را برای تلاوت خطبۀ نکاح دعوت کنیم.
امّا در قناعت و صرفه جوئی چنان بود که همیشه در خیابان ها پیاده راه میرفت و جورابهایش را بیرون آوره زیر بغل میگرفت تا زود کهنه نشود و به مقصد که میرسید می پوشید. هر زمان که در طهران بسر می برد اگر چه منزلش خانۀ حاجی غلامرضا بود لکن هر سه چهار ماه یکمرتبه آن هم بیش از یکی دو روز در آنجا دیده نمیشد چه، عادتش بر این بود که چون از خانه بیرون می آمد، به تمام منازل احباب که در سر راهش واقع بود وارد میشد و در هر خانه از یکایک افراد احوالپرسی و تفقّد میکرد و از آنجا بیرون آمده به محلّ دیگر میرفت، هنگام ظهر به هر منزلی که میرسید میگفت من مهمان شما هستم هر چه خودتان دارید برای من بیاورید و اگر حالا میخواهید چیزی برای ظهر آماده کنید برای من خود را به زحمت میندازید، غذای من عبارت از نصف نان و یک کاسه دوغ است، اگر دوغ هم میسّر نباشد یک عدد پیاز برای نان خُورش کافیست.
احباب میدانستند که حاجی امین تعارف نمیکند و از تکلّف خوشش نمی آید، بنابراین اگر آش یا آبگوشت یا چیز دیگر حاضر داشتند میآوردند و گرنه نان و ماست تهیّه مینمودند و او خود دوغ درست میکرد و دوغ حاجی امینی مشهور بود، بدین معنی که از بسیاری آب جز سفیدی اثری از ماست در آن نبود، خودش میگفت من همین دوغ کم مزه را با نان میخورم و روز بروز چاق تر میشوم.
باری بهمین کیفیّت بنوبت از منازل دوستان خبر میگرفت و شب به هر جا میرسید میماند شامش هم مانند نهارش بود و صبح از آن جا بیرون میشد و همینطور تمام محلّه ها را گردش میکرد تا در ظرف سه چهار ماه یک دوره جمیع احباب را از غنی و فقیر دیدن میکرد و دوباره عمل را تجدید مینمود و در این ملاقات ها هر کس هر چه بعنوان حق اللّه از نقد و جنس تقدیم میکرد میگرفت و قبض رسید میداد، آنگاه اجناس را توسّط سوداگران احباب بفروش میرسانید.
روزی در یک مجلس مهمانی یک نفر از احباب به ایشان گفت، حاجی آقا قَبا و پیراهنی که بمن سپرده بودید هنوز فروش نشده، حاجی امین گفت آنها را جائی بگذار که مردم ببینند و به مشتریها بگو که قبا گشاد و بلند و خوش دوخت و پیرهن سفید و تازه و با دوام است تا زود بخرند آن مرد گفت حاجی آقا من همیشه این حرفها را میگویم امّا باز نمیخرند، میگویند گران است حاجی امین گفت، اگر بنظر خودت هم گران میآید کمی ارزانتر کن.
حاجی امین به هر خانه ائی که میرفت اهلش بی اندازه مسرور میشدند و قَدمش را مبارک میشمردند زیرا محبّتهای پدرانه و اندرزهای حکیمانه اش نه چندان جالب بود که نَفسی بتواند دوستش ندارد و با آنکه مطالب را صریح و بی پرده بیان میکرد احدی نمیرنجید.
مثلاً در آن زمان سیّد نصراللّه باقراُف از حیث تشخّص و تموّل در میان احباب شخص اوّل بود. ایّامی که جناب عزیزاللّه سلیمانی و رفیقش در منزل او بودند یک مرتبه حاجی امین بآنجا آمد و چون باقراف مالک ده بیست قریّه در بست در اطراف طهران و مازندران بود و مقداری از اوقاتش به مکاتبه و مذاکره در بارۀ آن املاک میگذاشت حاجی امین گفت، وقتی که ما هنوز باین امر مؤمن نشده بودیم خیال میکردیم روزی حضرت موسی از قارون رنجید و زمین گفت بگیرش براستی زمین او را تا قوزک پایش بخود کشید و دفعۀ دوّم که گفت زمین بگیرش او را تا زانو فرو برد و همینطور گفت بگیرش تا اینکه تا سر بر زمین فرو رفت امّا بعد که داخل این امر شدیم کم کم فهمیدیم اینها معنی دارد و دانستیم حضرت موسی همینکه بزمین گفت قارون را بگیر، قارون یک قطعه زمین تازه خرید دوباره گفت ای زمین بگیرش باز هم یک قطعه خرید و همینطور به نفرین موسی بقدری قارون قلعه خرید که بکلّی در مِلک داری غرق شد و از خدا بیخبر ماند. باقراف همۀ اینها را گوش میداد و میگفت، حاجی آقا فرمایش شما درست است کار های دنیا آدم را از خدا بیخبر میکند.
حاجی امین احباب را تشویق مینمود که دختر ها و پسر ها را زود عروس و داماد کنند تا مبادا شیطان نَفس بر جوانان مستولی شود و آنان را از طریق عفاف منحرف سازد و از آنجائیکه جمیع خانواده ها را میشناخت بسیاری از دوستان او را واسطۀ خواستگاری قرار میدادند.
یکی از جوانان احباب از ایشان خواهش کرده بود که دختری را به او معرفی کند تا با هم ازدواج نمایند حاجی امین گفت پسرم همراه من شو او هم روانه شد تا رسیدند بخیابان لاله زار، حاجی امین داخل مغازه ائی شد جوانی که صاحب مغازه بود برخاست و احترام نمود، حاجی امین بی معطّلی بجوان اوّلی گفت این جوان ( یعنی صاحب مغازه ) یک خواهر دارد مثل حَبّ نبات امّا سواد ندارد امروز یا فردا یا وقتی دیگر همراهش میشوی و میروی بمنزلشان اللّه ابهی میگوئی و می نشینی و با پدر و مادرش احوالپرسی میکنی خواهرش را هم توی خانه است می بینی هم خودش را، هم حرف زدنش را او هم ترا میبیند اگر هم را پسندیدید و پدر و مادرهاتان هم راضی شدند عروسی راه می اندازید، مرا هم خواستید دعوت میکنید، نخواستید هم که هیچ امّا اگر دختر را نپسندیدی یا او ترا نپسندید باز بمن خبر بده یک دختر دیگر سراغ دارم خیلی از این دختر بهتر، او را معرفی میکنم.
حاجی امین تا وقتی که افتاده نشده بود، به تمام شهر های ایران و سایر ممالک سفر میکرده و در هر جا اگر فرصت می یافته واجب میدانسته است که به منازل جمیع احباب برود و احوالشان را بپرسد.
در خانمه شرح مختصری از ایمان آوردن جناب حاجی ابوالحسن اردکانی حتّی الامکان بعبارت و اصطلاحات حضرتش مرقوم میگردد.
میفرمود: من در جوانی طلبه و در مسلمانی متعصّب بودم، والدینم از محترمین اردکان بودند و از محلّۀ دیگر دختر تاجری را برایم خواستگاری کردند. آن تاجر شش پسر و همین یک دختر را داشت، کسان دختر باین وصلت رضایت دادند امّا بشرطی که عروس خانۀ داماد نرود بلکه داماد به خانۀ عروس بیاید تا از دخترشان دور نباشند. پدر و مادر من راضی شدند و من در خانۀ پدر زنم ساکن شدم. زنم هم مثل خودم دیندار و متعصّب بود پدر و مادر و برادر هایش هم اهل دیانت و تقوی بودند بیشتر شبها من و برادر زنهایم شب نشینی داشتیم. یک شب که دور هم نشسته بودیم در اثنای صحبتهای گوناگون ذکری از بابیان بمیان آمد، من بی مقدمه گفتم این طایفه عجب مردمانی نجسّ و خبیثی هستند که اسباب گمراهی مسلمانها میشوند، خدا عَذابشان را زیاد کند. یک دو دقیقه کسی چیزی نگفت بعد برادر بزرگ عیالم گفت ابوالحسن تو با این طایفه نشست برخاست داشته ائی؟ گفتم نه! گفت با هیچکدامشان آشنا هستی؟ گفتم نه! گفت از اعتقادشان خبر داری؟ گفتم نه! گفت پس غلط میکنی که پشت سرشان مزخرف میگوئی، مرتیکۀ خر تو به چه جرآت کسانی را که ندیده ائی و نمیدانی عقیده شان چیست فحش میدهی اگر همین امشب سَقط شدی و در محضر الهی از تو باز خواست شد که بکدام برهان به طایفۀ بابی بد گفتی چه جواب میدهی؟
من دیدم راست میگوید خجل شدم و سکوت کردم امّا حالم خراب شد بعد از اینکه خلوت شد به او گفتم اگر کسی بخواهد از عقیدۀ بابیها چیزی بفهمد باید چه کند؟ گفت، من ترا میبرم پیش یکی از این طایفه امّا بشرطی که مثل آدم باشی و نامربوط نگوئی. شب بعد مرا محرمانه بمنزل شاطر رضای اردکانی برد او هم ما را در بالا خانه اش نشانید و خوش آمد گفت و پذیرائی کرد، آنگاه برادر زنم بایشان گفت، ابوالحسن میخواهد بداند حضرات بابیّه چه میگویند. شاطر رضا همینکه خواست شروع بصحبت نماید، من گفتم جناب شاطر اوّل بفرمائید که شما پیغمبر ما و ائمۀ ما را قبول دارید یا نه؟ اگر قبول دارید با هم صحبت میکنیم و اگر قبول ندارید زحمت بخود مدهید که من حاضر نیستم یک کلمه از شما بشنوم، گفت البتّه که قبول داریم خدا لعنت کند کسی را که منکر پیغمبر و ائمه اطهار بشود، ما بنا بفرمودۀ حضرت رسول و ائمۀ طاهرین صلوات اللّه علیهم اجمعین به این امر ایمان آورده ایم چرا که آنها وعدۀ ظهور قائم آل محمّد را داده اند و ما منتظر آن حضرت بودیم، تا وقتیکه ظاهر شد و به او گرویدیم گفتم خیلی خوب حالا که چنین است بفرمائید دلیل حقّانیّت این ظهور چیست؟
شاطر رضا آن شب و چند شب دیگر اقامۀ دلیل کرد و هر چه از آیات قرآن و خیر و حدیث که میدانست برایم خواند تا شبی گفتم آیا این قائمی که آمده کلماتی هم دارد یا نه؟ گفت آری آیات بسیاری از قلم مبارکش صادر شده است. گفتم عربی است یا فارسی؟ گفت هم عربی و هم فارسی. گفتم میشود دید یا به کسی نشان نمیدهد گفت چرا نشان ندهیم، میدهیم. گفتم من میخواهم ببینم برخاست رفت یک دستمال ابریشمی که لایش چیزی بود آورد، دیدم کتابی است بخطّ خوش که روی کاغذ بسیار خوب نوشته شده است بوسید و بدستم داد و آن بیان فارسی بود وقتی باز کردم دیدم نوشته ملخّص این باب چنین و چنان، چند سطر که تلاوت کردم دیدم چیزی نمیفهمم، گفتم این کلمات بگوش من مثل کلمات شخصی است که برای آدم فارس ترکی حرف بزند و یا برای آدم ترک فارسی صحبت کند. شاطر رضا گفت: کم کم به اصطلاحاتش آشنا میشوی بعد لذّت خواهی برد. ضمناً دانستم که همۀ برادر زنهایم بابی هستند ولی زنم خبر ندارد. به هر صورت شاطر رضا و برادر زنهایم مرا به مجالس خودشان که در جا های خلوت و به کمال احتیاط منعقد میشد رهنمائی میکردند.
در آن مجالس یکنفر یکنفر میآمدند و مجلس که تمام میشد یکنفر یکنفر میرفتند. من هم مرتّباً حاضر میشدم و گوش بمطالب میدادم و آیات حضرت باب نقطۀ اُولی را استماع مینمودم و نصفه های شب که مجلس بهم میخورد بتنهائی مراجعت میکردم. عیالم وقتی که میپرسید تا اینوقت شب کجا بودی میگفتم روضه خوانی بودم یا عذر دیگر میآوردم. تا اینکه شبی در فصل تابستان که مصادف با ماه رمضان بود مجلس در باغی منعقد شد که یک فرسخ با اردکان فاصله داشت نزدیک به نصفۀ شب که بر خاستند و متفرّق شدند من هم حرکت کردم و تنها از باغ بیرون آمده قدم در راه نهادم و خطاب بخودم گفتم، ابوالحسن تو درست یکسال است که با این طایفه صحبت میداری هر سئوال و اشکالی که بنظرت آمده گفته ائی اینها هم هر جوابی که داشته اند داده اند دیگر نه تو چیزی داری که نگفته و نپرسیده باشی و نه اینها چیزی نگفته باشند، پس شایسته است که دیگر نه به این بندگان خدا زحمت بدهی و نه خودت را سرگردان کنی، امشب تکلیف خود را معیّن کن اگر بابی میشوی همین امشب بشو و دیگر پر چانگی مکن اگر هم در مسلمانی باقی میمانی دیگر رابطه ات را با اینها قطع کن. بعد از اینکه این قرار را با خود گذاشتم، شروع کردم بفکر کردن و یکایک مذاکراتی که از پارسال ردّ و بَدَل شده بود بخاطر آوردم، تا اینکه بخانه رسیدم چراغ روشن بود و عیالم توی اطاق عقبی پهلوی بچّه ائی دراز کشیده امّا بیدار بود، صدای پایم را که شنید گفت ابوالحسن توئی؟ گفتم بله گفت برای سحری برنج پخته ام توی دیگ است من خوابم میآید اگر بیدار نشدم خودت ظرف کن بخور و مواظب باش نمازت قضا نشود. گفتم خیلی خوب و در اطاق جلو پشت به رخنخواب داده نشستم و دوباره به افکار خود فرو رفتم ساعتی که گذشت بچّه گریه کرد مادرش بیدار شده دید چراغ میسوزد، صدا زد که ابوالحسن گفتم بلی گفت خوابی یا بیدار؟ گفتم بیدار گفت چرا نمیخوابی؟ گفتم میخوابم، گفت حالا اینهمه نشستی سحر خوابت میبرد گفتم نه آسوده باش، باز سفارش کرد که مبادا نمازت قضا بشود، گفتم نه .
او خوابید و من همینطور نشسته و فکر میکردم تا وقتیکه صوت مناجات سحر و آهنگ اذان بلند و کم کم هوا روشن و آفتاب طالع شد و روز بالا آمد ناگهان عیالم بیدارشده و به این طاق دوید و دید من همانطور به رختخواب تکیه داده نشسته ام چراغ هم میسوزد، گفت ابوالحسن نماز نخواندی؟ گفتم نه گفت سحری خوردی؟ گفتم نه گفت خوابت برده بود؟ گفتم نه، گفت پس چرا سحری نخوردی؟ گفتم من بابی شدم. دیوانه وار گفت خاک عالم تو سرم شود این چه حرفی است که میزنی؟ گفتم همینکه میشنوی، گفت بلکه شوخی میکنی؟ گفتم نه جدّی میگویم. گفت خدا نکرده دیوانه شده ائی؟ گفتم ابداً دیوانه نیستم، عقل و هوشم بجای خود است. شروع کرد به شیون کردن، گفنم داد و بیداد مکن که اگر دنیا را پر از فریاد کنی من همین که هستم که گفتم بنا نیست از حرفمم برگردم منتهی اگر برای تو مشکل است طلاقت میدهم، گریه کنان گفت نه طلاقم میخواهم بدهی و نه بابی میخواهم باشی. خلاصه مدّتها میانمان گفتگو شد تا بالاخره او را راضی کردم که گوش به حرفم بدهد تا بداند که چرا بابی شده ام بعد شروع کردم بگفتن مطالب ولی او بَسکه به آخوند ها عقیده داشت و آنها هم از بابیها بدگوئی کرده بودند نمیتوانست باور کن که طایفۀ آخوند دشمن حقّ است. آخر کار گفتم تو بکدام یک از این علماء بیشتر ارادت داری؟ گفت به فلان کس گفتم خیلی خوب، حالا من یک آیه از قرآن مینویسم ببر پیش او مَعنیش را بپرس اگر مثل آدم جوابت داد، هر چه آخوند ها میگویند درست است. بعد آیه را نوشتم بدستش دادم. عصری رفته بود به مسجدی که همان آخوند وعظ میکرد بعد از تمام شدن موعظه به آخوند سلام کرده و کاغذ را بدستش داده گفته بود جناب آخوند برای رضای خدا این آیۀ قرآن را برای من معنی کنید. آخوند اوّل نگاهی به آیه انداخته بعد با صورت خشن و قیافه ائی مثل جانور گفته بود چه غلطهای زیادی، زنیکه ناقص العقل ترا چه به آیۀ قرآن، کدام سگی بتو این کار رو یاد داده اگر دفعۀ دیگر از این غلطها کردی میگویم زبانت را ببرند تو برو جای بچّه بشوی خانه جارو کن.
عیالم وقتی از مسجد برگشت دیدم خیلی پریشان است پرسیدم چه شده؟ قضایا را نَقل کرد، گفتم دیدی!!! گفت آری خوب فهمیدم که چیزی بارشان نیست. بعد از آن دل به سخنانم داد تا وقتیکه مطلب را دریافت.
جناب حاجی ابوالحسن اردکانی شرح مجاهدات خویش در معرفت مَن یُظهراللّه تا وقتیکه در حمآم عکّا بزیارت حضرت بهاء اللّه فایز گردید را نیز بیان نموده که شما خوانندگان گرامی و ارجمند از آن آگاهید.حضرتشان از جانب سلطان سریر ولایت حضرت ولّی محبوب امرالله در زمرۀ حواریّون جمال اقدس ابهی محسوب گردید.

دسته‌ها Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند:
search previous next tag category expand menu location phone mail time cart zoom edit close